ايشان بر جاى بود . اتفاقا خليفه ، منصب ولايت مملكت ارمن را بعبد اللّه واگذار فرمود و عبد اللّه را بسوى ارمن بفرستاد . و چون عبد اللّه در مقرّ ولايت جاى گرفت ، از اهل عراق ، مردى خداوند فضل و هنر كه بس بىبضاعت و پريشانحال بود ، مكتوبى مزوّر از زبان يحيى بن خالد بعبد اللّه مالك ساخته ، بسوى عبد اللّه سفر كرد . چون بدر خانهء عبد اللّه رسيد ، مكتوب مزوّر را به يكى از حاجبان او بداد . حاجب ، كتاب گرفته ، بنزد عبد اللّه برد . عبد اللّه مكتوب گشوده ، بخواند . چون در آن مكتوب تأمل كرد ، دانست كه آن مكتوب ، مزور است .
آنگاه آن مرد را بخواست . آن مرد حاضر گشته ، عبد اللّه را دعا كرد . عبد اللّه به او گفت : چرا با اينهمه رنج و تعب ، مكتوب مزور را از براى من آوردى ؟ و لكن انديشه مكن و تشويش يكسو نه . كه من سعى ترا بىحاصل نكنم و تو را نوميد نگردانم . آن مرد گفت : خدا عمر تو را طولانى گرداناد . اگر آمدن من بر تو گرانست ، در منع من حاجت ببهانه نيست . كه زمين خدا وسيع و روزىدهنده ، زنده است . و مكتوبى كه آوردهام ، از يحيى بن خالد برمكى مىباشد . عبد اللّه گفت : من به وكيل خود كه در بغداد دارم ، چيزى بنويسم و او را مأمور كنم كه از حال اين مكتوب جويان شود . اگر اين مكتوب ، صحيح و غيرمزور باشد ، يكى از بلاد خود را به تو بدهم و يا اينكه دويست هزار درم با يك اسب و يك شتر و
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 380
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٨٠