چون شب سيصد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، صالح گفته است كه : من قضيه بهرون الرشيد بيان كردم .
خليفه را از جود و كرم يحيى عجب آمد و از پستى و پليدى منصور هم شگفت ماند و فرمود : گوهرها بيحيى بن خالد رد كنيد . كه ما آنچه موهبت كردهايم ، او را بازپس نگيريم . پس من بسوى يحيى بن خالد بازگشتم و قصهء منصور و بدكردارى او با يحيى حديث كردم . يحيى بن خالد گفت : اى صالح ، چون مرد ، بىچيز شود ، تنگدل گردد و خاطرش را پريشانى روى دهد و او را بگفتار و كردار زشت او نگيرند . از اينكه هرچه بگويد و هرچه بكند ، به اختيار نكند . پس يحيى از جانب منصور معذرت همىخواست تا اينكه من گريان شدم و گفتم :
روزگار ، چون تو وجودى بعرصهء شهود نخواهد آورد . افسوس كه تو با اين خلق كريم در زير خاك پنهان خواهى شد . و اين دوبيتى برخواندم :
با قدر تو آب آسمان ريخته باد * با خاك درت ستاره آميخته باد
گر كم كند از سر تو يك موى فلك * خورشيد ازو بموئى آويخته باد
حكايت كرم برامكه
و از جمله حكايتها اينست كه : يحيى بن خالد و عبد اللّه بن مالك خزاعى ، خصومت پنهانى باهم داشتند ولى آشكار نميكردند . و سبب دشمنى در ميان ايشان اين بود كه خليفه هرون الرشيد ، عبد اللّه ابن مالك را بسى دوست ميداشت . به حدى كه يحيى و فرزندان يحيى ميگفتند : عبد اللّه ، خليفه را افسون كرده است . الغرض ، ديرگاهى حال بدين منوال رفت و حسد و خصومت در دل