تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
درم از بهر او بفرستاد . و يحيى پىدرپى ، رسولان بسوى برمكيان فرستاده ، از ايشان يكان‌يكان مال از براى منصور جمع آورد تا اينكه مال بسيارى از بهر منصور فراهم آورد . و صالح و منصور ازين كار آگاهى نداشتند . پس منصور بيحيى گفت : يا مولانا ، من در دامن تو آويخته‌ام . حاجت خود را بجز تو از كسى نميخواهم . بقيه دين مرا تمام كن . چنانچه عادت كرم تو همين است . آنگاه يحيى سر در پيش افكنده ، بگريست و بغلام خود گفت : اى غلام ، خليفه هرون الرشيد بكنيزك من ، دنانير غوّاده ، گوهرهاى گران‌قيمت موهبت فرموده بود . تو بنزد كنيزك من رو و به او بگو كه گوهرها بسوى من بفرستد . پس غلام برفت و گوهرها بياورد . آنگاه يحيى بن خالد بصالح گفت : من اين گوهرها از براى خليفه به دويست هزار دينار از بازرگانان شرى كرده‌ام و خليفه اينها را بكنيزك من دنانير غوّاده موهبت فرموده . چون اين گوهرها با تو ببيند ، اين گوهرها بشناسد و ترا گرامى بدارد و باكرام ما از خون تو درگذرد . و اكنون اى منصور ، مال تمام شد . صالح گفته است كه : مال را با گوهرها بسوى خليفه هرون الرشيد بردم . و منصور با من هميرفت . ناگاه در اثناى راه از منصور شنيدم كه همىگفت :
مرا رفتن بسوى آل برمك * برغبت نيست از روى مداراست
مرا از پستى فطرت و خبث طينت او عجب آمده ، او را دشنام دادم و به او گفتم كه : در روى زمين ، بهتر از برمكيان كس نيست و بدتر از تو نيز كس ندانم . از آن‌كه ايشان ترا از مرگ خلاص دادند . تو ايشان را شكر نگذاشتى . بلكه در مقابل احسان ايشان چنين سخنى نالايق گفتى . الغرض ، من و او برفتيم تا به پيشگاه هرون الرشيد رسيديم . من قصه به دو فروخواندم و تمامت ماجرى بازگفتم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 378 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى