تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
كردن نتوانم و از ميعاد خليفه تجاوز نتوانم . منصور گفت : اى صالح ، از فضل و احسان تو هميخواهم كه مرا بخانهء خود ببرى تا فرزندان خود را وداع كنم و وصيت به پيوندان بگذارم . صالح گفته است كه : من با منصور بخانهء او رفتم . او بوداع فرزندان مشغول شد . و از خانهء او آواز ناله و شيون بلند گرديد . در آن حال ، صالح بمنصور گفت : مرا بخاطر ميرسد كه خلاص تو در دست برمكيان باشد . صواب اينست كه بخانهء يحيى بن خالد روى . منصور ، پند صالح بپذيرفت و هردو بخانهء يحيى روان شدند . چون به خانه يحيى برسيدند ، منصور ، ماجرى بر يحيى بن خالد برمكى بازگفت . يحيى از آن خبر محزون شد و سر در پيش افكند . پس از ساعتى سر بر كرد . خازن خود را بخواست و به او گفت : در خزانه ، چند درم دارى ؟ خازن گفت : پنج هزار درم بخزانه اندر است . فرمود پنج هزار درم حاضر آوردند . پس از آن رسول بسوى فضل ، پسر خود بفرستاد و مكتوبى بدين مضمون بنوشت كه : قصبهء بزرگ وآباد را از بهر فروختن به من عرضه داشته‌اند و ضيعه بسى ارزانست . قدرى درم و دينار بفرست كه در بهاى ضيعه صرف شود . فضل بن يحيى ، صد هزار درم بسوى يحيى بفرستاد . پس از آن يحيى ، رسولى بنزد جعفر بفرستاد و مكتوبى بدين مضمون نوشت كه : ما را كارى ضرورى روى داده و حاجت بپارهء درم و دينار افتاد . جعفر در حال ، صد هزار