تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
انداخته ، عفاريت را حاضر آوردم . گفتند : يا سيدى ، چه ميخواهى ؟ ايشان را امر كردم كه آنچه زر و مال و گوهر و ياقوت در مدينهء نحاس بود ، به خانه من آوردند . پس از آن عفاريت را بآوردن بوزينه فرمان دادم . بوزينه را دست و پا بسته بياوردند . به او گفتم : اى پليدك ، چرا با من نيرنگ كردى ؟ پس عفاريت را امر كردم كه او را بخم روئين اندر كردند و سر آن خم را با سرب بيندودند . پس از آن آسوده‌خاطر با جفت خويش در عيش و نوش بسر بردم . اكنون اى خليفه ، از گوهرهاى گران‌قيمت در نزد من چندانست كه در شمار نيايد و در حساب نگنجد و اگر خليفهء جهان چيزى بخواهد ، من جنيان را حكم كنم . در حال ، حاضر آورند . خليفه را اين حكايت ، بسيار عجب آمد و در عوض هديتهاى او موهبتهاى ملوكانه كرد و بانعام و احسان شايسته و در خور ، او را بنواخت .

حكايت كرم يحيى برمكى

و از جملهء حكايتها اينست كه : پيش از آن‌كه برمكيان را حال دگرگون شود ، روزى خليفه هرون الرشيد ، مردى از اعوان خود را كه صالح نام داشت ، بخواست و فرمود : اى صالح ، بسوى منصور شو و به او بگو كه ما را در نزد تو هزار هزار درم مىباشد . رأى چنين اقتضا كرده كه درمها را در همين ساعت بسوى ما بياورى . و صالح را فرمود كه : اگر منصور ، آن مبلغ را تا غروب آفتاب ندهد ، سر منصور را از براى خليفه بياور . صالح بفرمان خليفه بشتافت . چون بنزد منصور درآمد ، او را از ماجرى بياگاهانيد . منصور گفت : اى صالح ، به خدا سوگند هلاك من نزديك شد . از آن‌كه كه تمامت ملك من اگر به قيمت گران فروخته شود ، يكصد هزار درم نخواهد بود . نميدانم نه صد هزار درم از كجا فراهم آورم ؟ صالح به او گفت : تدبيرى كن كه به زودى خلاص شوى . و گرنه من نيز هلاك شوم . اكنون تا وقتست ، بشتاب و در چارهء كار ، حيلتى كن . كه خلاف فرمان خليفه