ستون را دخترك به من باز نمود . گفتم : آن طلسم بچه صورت است ؟ دخترك گفت : به صورت عقابست و چيزى برو نوشتهاند كه من او را نميدانم . ولى تو در برابر آن ستون بنشين و آتش اندر مجمر انداخته ، قدرى مشك بر آتش بريز .
چون دود از آن مجمر بلند شود ، همهء عفاريت در پيش تو حاضر آيند و هرچه كه ايشان را فرمان دهى ، فرمان بپذيرند . اكنون برخيز و باميدوارى خداى تعالى ، اين كار بكن . شايد فرجى روى دهد .
پس من در حال ، برخاستم و بسوى آن ستون برفتم . هرچه كه دخترك گفته بود ، چنان كردم . عفاريت در پيش روى من حاضر آمدند و گفتند : لبيك يا سيدى . ما را بهرچه بفرمائى ، بجا آوريم . من بايشان گفتم : نخست عفريتى كه آن دختر را بدين شهر آورده ، به بند كنيد . ايشان در حال بسوى آن عفريت رفته ، او را در بند كردند و محكم ببستند و بسوى من بازگشته ، گفتند : يا سيدى ، فرمان تو بجاآورديم . آنگاه من ايشان را جواز بازگشتن بدادم و خود نزد دخترك بازگشتم و آنچه روى داده بود ، به او بگفتم و ازو پرسيدم كه : آيا با من ميروى يا نه ؟ گفت : آرى . جان نيز به تو فدا كنم . پس او را برداشته ، بسرداب اندر شدم و از همان راه كه به شهر رفته بودم ، بيرون آمدم و هميرفتم تا به آن طايفهء كه مرا به دختر دلالت كرده بودند ، برسيديم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو محمد تنبل گفت كه : به آن قوم كه مرا به دختر دلالت كرده بودند ، برسيديم . بايشان گفتم : مرا براهى دلالت كنيد كه به شهر خويش برسم .
ايشان مرا بكنار دريا بياوردند و بكشتى اندر بنهادند . آنگاه باد مراد بما بوزيد . در اندكزمانى كشتى ما ببصره رسيد . چون دخترك را بخانهء شريف آوردم ، پيوندان دخترك او را ديده ، فرحناك شدند . پس از آن ، مشك را در آتش