است طلسم شده . و در ميان خانه ، طشتى است پر از زر و مال و در پهلوى طشت ، يازده مار است . و بطشت اندر ، خروسى است سفيد كه او را بستهاند و در پهلوى صندوق ، كاردى هست . تو آن كارد بگير و خروس را ذبح كن و بيدقها بخوابان و صندوق را سرنگون ساز . پس از آن بيرون آمده ، بنزد عروس شو .
حاجت من در نزد تو همين است . گفتم : سمعا و طاعة .
پس چون ميعاد دررسيد ، من بخانهء شريف رفتم و با عروس خلوت كردم و از حسن و جمال او بهره گرفته و تا نيمهء شب با او بنشستم . چون شب از نيمه بگذشت ، عروس را خواب در ربود . من برخاسته ، كليدها بگرفتم و سردابه را كه بوزينه گفته بود ، بگشودم و كارد برداشته ، خروس را ذبح كرده و صندوق را سرنگون ساختم و علمها بخواباندم . پس از آن بيرون آمده ، دخترك را بيدار كردم . چون در سردابه را گشوده و خروس را كشته ديد ، گفت : همين ساعت ، عفريت ، مرا خواهد گرفت . هنوز سخن او بانجام نرسيده بود كه عفريت حاضر گشته ، او را بربود . در آن هنگام ، فرياد از همهسو برخاست . ناگاه شريف بيامد و طپانچه بر رخسار خود زد و گفت : اى ابو محمد ، آيا پاداش نيكوئى من اين بود كه كردى ؟ و گفت : اى ابو محمد ، من اين طلسم را در اين سردابه از بيم همين عفريت پليد ساخته بودم . كه او شش سال بود قصد ربودن اين دختر داشت و بسبب اين طلسم نمىتوانست بربايد . و الحال كه كار بدينگونه شد ، تو از پى كار خويش رو . كه پس ازين ترا جاى اقامت در اين مكان نماند .
در حال ، من از خانهء شريف بيرون آمده ، بخانهء خود رفتم و بوزينه را در خانه نيافتم . آنگاه دانستم كه بوزينه ، همان عفريت بوده است كه زن مرا درربوده است . من پشيمان گشته ، جامه خود بدريدم و طپانچه بسر و روى خويش زدم و جهان بر من تنگ شد و همان ساعت بيرون آمده ، قصد بيابان كردم . و حيران ميرفتم تا هنگام شام دررسيد و به هيچ سوى راه نميدانستم و بفكرت فرورفته بودم كه ناگاه دو مار پديد شدند : يكى سياه و ديگرى سپيد . كه با يكديگر جنگ ميكردند و مار سياه بر مار سپيد غالب بود . من سنگ بگرفتم و مار سياه ستمگر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٧٠