تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
گشته ، آن مال را نزد مادرآوردم . مادر گفت : اى فرزند ، اكنون كه خدا ترا گشايش داده و اين مال بسيار به تو ارزانى داشته ، تنبلى و كسالت بيكسو بنه و ببازار رفته و به بيع و شرى بنشين . پس من كسالت و تنبلى بيك سو نهادم و در بازار ، دكانى گشودم و بوزينه با من در دكان مىنشست . هرگاه چيز ميخوردم ، او نيز با من چيز مىخورد و اگر آب مىنوشيدم ، او نيز آب مىنوشيد . و هرروز هنگام بامداد از من ناپديد گشته ، وقت ظهر بازميگشت و بدرهء كه هزار دينار زر در آن بود ، با خود ميآورد . و بدره پيش من گذاشته ، در پهلوى من مىنشست . ديرگاهى به همين منوال بود . تا اينكه مالى بسيار در نزد من جمع آمد . اى خليفه زمان ، من به آن مال ، ضياع و قرى و بساتين و عبيد و جوارى بخريدم . اتفاقا روزى از روزها من نشسته بودم و بوزينه نيز در پهلوى من نشسته بود . ناگاه بوزينه بىسبب به چپ و راست نگاه كرد . من با خود گفتم : اين بوزينه را چه شده است كه به اين سوى و آن سوى نگاه مىكند ؟ در حال ، آن بوزينه به حكم پروردگار بسخن درآمد و با زبان فصيح گفت : اى ابو محمد . من چون سخن گفتن او را بديدم ، سخت بترسيدم . او به من گفت : بيم مدار . كه من ترا از كار خود آگاه كنم . بدان كه من از جنيان هستم . بسبب اصلاح پريشانى تو بنزد تو بيامدم و مىخواهم كه دخترك ماهروئى را از بهر تو تزويج كنم . من به او گفتم : آن دخترك كيست و در كجاست ؟ گفت : فردا جامه فاخر بپوش و استرى را زين زرّين مرصع برنهاده ، سوار شو و ببازار علافان رفته ، از دكان شريف سؤال كن . و در نزد او بنشين و با او بگو كه من بخواستگارى دختر تو آمده‌ام . اگر بگويد كه ترا مال نيست و حسب و نسب ندارى ، تو هزار دينار به او بده . اگر بگويد اين چيست ، بيافزاى و بمال ترغيبش كن . پس چون بامداد شد ، من جامهء فاخرى پوشيدم و استرى را زين زرّين نهاده ، سوار گشتم و ببازار علافان رفته ، از دكان شريف جويان شدم . او را بدكان نشسته يافتم . سلامش كرده ، در نزد او بنشستم .