چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو محمد تنبل ميگويد كه : من بدكان او رفته ، او را سلام بدادم و در نزد او بنشستم . و با من ده تن مملوكان بودند . پس شريف گفت : شايد ترا در نزد من حاجتى باشد ؟ گفتم : آرى . مرا در نزد تو حاجتى هست . گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : بخواستگارى دختر تو آمدهام . آنگاه به من گفت كه : ترا مال نيست و حسب و نسب ندارى . من بدرهء كه هزار دينار داشت ، بدرآوردم و به او گفتم : حسب و نسب من همين است كه فرمودهاند نعم الحسب المال يعنى مال ، نيكو حسبى است . و شاعر در اين معنى ، نكو گفته :
گرچه فرزندزادهء ملكى است * بخت اگر نيست خاك ميخايد
ور گدازادهء است دولتمند * كلك كار از وزير بربايد
شريف چون اين سخن از من بشنيد و مضمون ابيات بدانست ، ساعتى سر به زير افكنده ، پس از ساعتى سر بر كرد و به من گفت : اگر از خواستگارى دختر من ناگزير هستى ، سه هزار دينار ديگر بده . در حال ، من يكى از مملوكان خود را به منزل فرستادم . سه هزار دينار زر بياورد . چون شريف ، زرها بديد ، برخاسته ، دكان فروبست و ياران خود را از بازار دعوت كرده ، به خانه برد و دختر خود را به من تزويج كرد . و به من گفت كه : پس از ده روز ، دختر بنزد تو خواهم فرستاد .
پس چون ميعاد نزديك شد ، بوزينه به من گفت : مرا به تو حاجتى هست . اگر او را برآورى ، بپاداش آن هرچه بخواهى ، حاضر سازم . گفتم : حاجت تو چيست ؟
گفت : در صدر خانهء كه تو به دختر شريف داخل خواهى شد ، خزانهء هست و بر در آن خزانه ، حلقهايست كه كليدها بر آن حلقه است . پس تو كليدها گرفته ، در بگشاى . صندوقى خواهى يافت آهنين كه در چهارگوشهء صندوق ، چهار بيدقى