چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن فريادى بلند برزد . در حال ، جماعتى حاضر شدند . از ايشان بوزينه را جويان شد . يكى از ايشان گفت : جاى بوزينه در مدينه نحاس است كه آفتاب بر آن شهر نتابد . پس به من گفت : يا ابا محمد ، خادمى از خادمان ما ترا بدوش بردارد و كيفيت آوردن دخترك را به تو بياموزد . و لكن بدان كه اين خادم از كفار جنيانست . چون او ترا بردارد ، تو نام پروردگار به زبان مبر . كه او از تو بگريزد . گفتم : هرچه گوئى ، چنان كنم . پس خادمى از خادمان ايشان بيامد . من بدوش آن خادم سوار گشتم . آنگاه مرا به هوا بالا برد . چندانكه هر يك از ستارگان ، مانند كوههاى بزرگ به نظر من همىآمد و آواز تسبيح ملايك همىشنيدم . و آن عفريت كه من بدوش او بودم ، دمادم با من سخن ميگفت و مرا مشغول ميكرد كه مبادا من نام پروردگار به زبان آورم . پس در آن هنگام ، شخصى با تيغ بركشيده كه جامهء سبز و روى روشن و گيسوان مجعد داشت ، رو بما آورده ، به من گفت : يا ابا محمد ، بگو لا إله الا للّه محمد رسول اللّه ، و گرنه ترا بكشم . مرا دل از بيم شكافته شد . در حال ، نام خداى تعالى به زبان راندم . پس آن شخص تيغ بر آن عفريت بياهيخت و آتشى از تيغ بر آن عفريت بگرفت و او را بسوخت .
من از دوش او بيفتادم و بدريائى برآمدم . اتفاقا كشتى پديد شد كه پنج تن در آن كشتى بودند . چون مرا بديدند ، بسوى من آمده ، مرا برداشتند و با من بلغتى سخن گفتند كه من زبان ايشان ندانستم و باشارت ، ايشان را معلوم كردم كه :
من زبان شما را نميدانم . پس ايشان دام به دريا افكنده ، ماهيان چند صيد كردند و آنها را بريان كرده ، به من بخورانيدند . و پيوسته همىرفتند تا مرا به شهر خودشان برسانيدند . مرا بنزد ملك آن شهر بردند . من در پيش روى ملك ، زمين بوسيدم .