تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
را بكشتم . مار سپيد از من غايب شد . پس از ساعتى بسوى من آمد . ده مار همراه داشت . چون بنزد آن مار سياه كه كشته بودم ، برسيدند ، به دو گرد آمده ، او را پاره پار كردند و هرپاره بسوئى انداخته ، از پى كار خود رفتند . من از بس‌ماندگى و آزردگى ، در همانجا بيفتادم و در كار خود ، حيران بودم . كه ناگاه آواز هاتفى بشنيدم كه اين بيت همىخواند :
بد و نيك هردو ز يزدان بود * لب مرد بايد كه خندان بود
چون اين آواز بشنيدم ، اى خليفه جهان ، مرا حيرتى بزرگ دست داد و بفكرت فرورفتم كه ناگاه آواز ديگرى شنيدم كه هميگفت :
از سرافرازان عزّت سر مكش * از چنين خوش محرمان خود در مكش يار را اغيار پندارى همى * شادئى را نام بنهادى غمى
من به او گفتم : ترا بمعبود خود قسم مىدهم كه خود را به من بشناسان . در حال ، آن هاتف به صورت انسان درآمد و به من گفت : هراس مكن . كه نكوئى تو بما رسيده است و ما طايفهء از مؤمنين جنيان هستيم . اگر ترا حاجتى باشد ، ما را بياگاهان تا حاجت تو برآوريم . من به او گفتم كه : مرا حاجتى است بزرگ و هيچ كس بجهان اندر مانند من محنتى نكشيده . آنگاه به من گفت : تو ابو محمد تنبل هستى ؟ گفتم : آرى ، ابو محمدم . گفت : اى ابو محمد ، من برادر مار سپيدم كه تو دشمن او را كشتى . ولى ما چهار برادريم كه همگى فضل و احسان ترا شكرگذار هستيم . و بدان كه اين مكر و كيد با تو همان بوزينه كرده و او همان عفريتست كه زن تو را در ربوده و اگر او در گشودن طلسم و كشتن خروس ، ترا فريب نميداد ، دختر را نميتوانست ربودن . از آن‌كه او ديرگاهى بود قصد ربودن دختر داشت و بسبب اين طلسم نمىتوانست ربود . و لكن تو بيم مدار و ناله مكن . كه ترا بدان دختر ميرسانيم و آن عفريت را بكشيم . كه نكوئى تو در نزد ما ضايع نخواهد ماند . پس از آن ، فريادى بلند برزد .