بند بگشود . چون همگى خلاص يافتند ، بسوى كشتى روان شدند . چون بكشتى درآمدند ، متاع كشتى را بر جاى يافتند ، و نقصانى در او نديدند . آنگاه بادبان برافراشته ، برفتند . شيخ ابو المظفر گفت : اى جماعت بازرگانان ، وعدهء خود را وفا كنيد . پس بازرگانان ، هريك هزار دينار از براى بوزينه بدادند و ابو المظفر نيز هزار دينار از مال خود بداد . و براى بوزينه ، مالى افزون گرد آمد .
و كشتى همىراندند تا به شهر بصره برسيدند و از كشتى بدرآمدند . آنگاه شيخ ابو المظفر گفت : ابو محمد تنبل كجاست ؟ خبر بمادر من برسيد . وقتى كه من بپهلو افتاده ، خفته بودم ، مادرم بيامد . به من گفت : اى فرزند ، شيخ ابو المظفر از سفر بازگشته ، برخيز و بسوى او برو و او را سلام كن و از آنچه از بهر تو خريده ، جويان شو . شايد كه خدا ترا گشايشى عطا فرمايد . من بمادر گفتم : مرا از زمين بردار و بر خودت تكيه ده تا بيرون آمده ، بروم . مادرم مرا از زمين بلند كرده ، اندكاندك همىبرد تا بكنار دريا برسيدم و در نزد شيخ ابو المظفر حاضر شدم .
چون شيخ مرا ديد ، گفت : آفرين بر كسى كه درمهاى او باعث خلاص من و خلاص اين بازرگانان گشته . پس از آن به من گفت : اين بوزينه را از بهر تو خريدهام . اين را برداشته ، به خانه رو تا من بنزد تو بيايم . من بوزينه را برداشته ، به خانه رفتم و با خود ميگفتم : عجب متاعى از بهر من خريدهاند . چون بوزينه را بنزد مادر بردم ، به او گفتم : من هرچه مىخوابيدم ، تو مرا ببرخاستن امر ميكردى .
اكنون برخيز و متاعى را كه خريدهاند ، نظر كن . اين گفتم و بپهلو افتاده ، بخفتم
ناگاه غلامان شيخ ابو المظفر بيامدند و از پى ايشان شيخ دررسيد . من برخاسته ، دست او را ببوسيدم . به من گفت : بخانهء من بيا . من با او رفتم . چون بخانهء او رسيدم ، غلامان خود را بحاضر آوردن مال بفرمود . ايشان مالى بسيار حاضر آوردند . گفت : اى فرزند ، خدا از بركت آن پنج درم ، اين مال را به تو عطا فرموده .
پس خادمان ، صندوقها بدوش گرفته ، كليد صندوقها به من سپردند . شيخ به من گفت : اين صندوقها بخانهء خود ببر . كه اين مال ، همه از آن تست . من فرحناك
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 367
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٦٧