ملك ، مرا خلعت بداد . و آن ملك ، لغت عرب ميدانست . به من گفت : من ترا از اعوان خود كنم . من ازو نام شهر بپرسيدم . گفت : نام اين شهر ، هناد و از بلاد چين است . پس ملك مرا بوزير آن شهر سپرد و وزير را فرمود كه مرا به شهر اندر بگرداند تا تفرج كنم . يك ماه در آن شهر بمانده ، روزى بكنار نهرى درآمده بنشستم . ناگاه سوارى پديد شد . به من گفت : آيا ابو محمد تنبل ، تو هستى ؟ گفتم :
تو كيستى ؟ گفت : من برادر مار سفيدم و اكنون به مكان آن دختر كه او را مىطلبى ، نزديكشدهء ، پس آن سوار ، مرا رديف خود كرد و مرا بباديهء برده ، به من گفت : از اسب فرود آى و از ميان اين دو كوه برو تا شهر نحاس را ببينى . چون شهر پديد شود ، تو دور تر از شهر بايست و به شهر اندر مشو . تا من بسوى تو بازگردم و به تو بگويم كه چه كنى .
پس من از اسب فرود آمدم و هميرفتم تا ديوارهاى شهر را ديدم كه مسين است و بگرد آن شهر هميگشتم تا درى بيابم . نيافتم و حيران بودم . كه ناگاه برادر مار سپيد دررسيد و شمشيرى طلسم شده به من داد كه بخاصيت آن شمشير ، كس مرا نميديد . پس چون شمشير به من داد ، برفت . و ساعتى نگذشت كه آوازها بلند شد و مردمان بسيار ديدم كه چشمان ايشان در سينه بود . چون مرا بديدند ، به من گفتند كه : تو كيستى و ترا كه بدين مكان آورده ؟ من واقعه بايشان بيان كردم .
ايشان گفتند : دختركى را كه ميگوئى ، عفريت بدين شهر آورده . و ما برادران مار سپيديم . اكنون تو بسوى اين چشمهء آب رو و ببين كه از كجا آب به شهر ميرود . تو نيز با آب به شهر همىشو . پس من با آب به شهر شدم . آب ، مرا بسردابهء برسانيد .
چون از سردابه بيرون آمدم ، خود را در ميان قصرى ديدم و دخترك را ديدم كه بر تختى زرين بر نشسته و پردهء از ديبا بر آن تخت كشيده است و اطراف آن قصر ، باغيست كه درختان او از زر سرخ و ميوههاى آن درختان ، گوهرها و ياقوتهاى گرانبها بود .
پس چون دخترك مرا ديد ، بشناخت و گفت : يا سيدى ، ترا به اين مكان كه رسانيد ؟ من ماجرى به دو بازگفتم . و او به من گفت : بدان كه اين پليدك از بسيارى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 373
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٧٣