به جائى بستند . آنگاه بادبان كشتى افراخته ، روان شدند .
و همىرفتند تا بجزيرهء ديگر برسيدند و در آنجا نيز لشكر انداختند . و غواصان آن جزيره نزد بازرگانان بيامدند و از بازرگانان ، مزد گرفته ، به دريا فروميشدند و لؤلؤ و گوهر و چيزهاى ديگر از دريا در ميآوردند . چون بوزينه اين بديد ، خود را از قيد بگشود و خويشتن را از كشتى به دريا افكنده ، فروشد . شيخ ابو المظفر گفت : سبحان اللّه . از بخت بد آن يتيم ، بوزينه تلف شد . پس شيخ از بوزينه نوميد گشته ، بنشست . چون غواصان بيرون آمدند ، بوزينه نيز با ايشان از آب بيرون درآمد و گوهرهاى گرانبها در هردو مشت داشت . گوهر را به پيش شيخ بينداخت . شيخ از اين كار در شگفت ماند و با خود گفت : اين بوزينه را سرى است بزرگ . پس از آن ، كشتى به راه انداخته ، همىرفتند تا بجزيرهء زنگيان برآمدند . و ايشان گروهى بودند سياه كه گوشت آدميان همىخوردند . چون زنگيان از رسيدن كشتى بدانجا آگاه گشتند ، بفراز خيكهاى باد بر دميده نشسته ، بسوى كشتى آمدند و اهل كشتى را گرفته ، نزد ملك خويشتن بردند . ملك بعضى از ايشان را ذبح كرده ، براى خورش به كار برد و بقيه را بزندان فرستاد .
ايشان با اندوه و انبوه در زندان بودند . چون شب درآمد ، بوزينه برخاسته ، بسوى ابو المظفر شد و بند ازو بگشود . چون بازرگانان ، شيخ را گشوده يافتند ، گفتند : اى ابو المظفر ، اميد هست كه خلاص ما در دست تو باشد . شيخ گفت : بدانيد كه مرا پس از ارادهء پروردگار ، اين بوزينه خلاص كرد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصد و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شيخ ابو المظفر با بازرگانان گفت : مرا اين بوزينه خلاص كرده و من هزار دينار از براى او نيت كردهام . بازرگانان گفتند : اگر ما را خلاصى دهد ، ما نيز هريك از بهر او هزار دينار نيت كنيم . پس برخاسته ، يكانيكان را