تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
اين جوان را ابو محمد تنبل گويند و ما بجز اين وقت هرگز نديده بوديم كه او از خانهء خود بدر آيد . ابو المظفر گفت : اى فرزند ، درمها پيش من آور و توكل بر خدا كن . پس شيخ ، درمها از من بستد و بسم اللّه گفت . پس از آن با مادر خود به خانه برگشتم . و شيخ ابو المظفر به بيع و شرى مشغول شد . چون كار بانجام رسانيد ، با ياران خود بازگشت . و سه روز كشتى هميراند . چون روز چهارم شد ، شيخ ابو المظفر گفت : كشتى نگاه داريد . بازرگانان گفتند : ترا چه حاجت افتاد كه بنگاه داشتن كشتى امر كردى ؟ شيخ گفت : بدانيد كه من تمناى ابو محمد تنبل را فراموش كرده‌ام و درمهاى او را متاع نخريده‌ام . با من بازگرديد تا از بهر او متاعى بخرم . شايد كه او را سودى شود . بازرگانان گفتند : ايها الشيخ ، ترا به خدا سوگند ميدهيم كه ما را بازمگردان . كه ما مسافتى طى كرده ، از خطر گذشته‌ايم و رنجها برده‌ايم . شيخ ابو المظفر گفت : ناچار بازگردم . بازرگانان گفتند : از ما چندين برابر ، سود پنج درم بستان و بازمگردان . شيخ سخنان ايشان را بپذيرفت و مالى افزون از براى ابو محمد جمع آوردند . پس از آن ، كشتى هميراندند تا بجزيرهء برسيدند كه درو خلقى بسيار بود . و در آنجا لنگرهاى كشتى فروآويختند و بازرگانان از آن جزيره به خريدن گوهر و لؤلؤ مشغول شدند . آنگاه ابو المظفر ، مردى را از اهل جزيره ديد نشسته و بوزينهء بسيار در پيش دارد و در ميان آن بوزينه‌گان ، بوزينهء موى بركنده پريشان‌حالى هست كه هروقت خداوند بوزينه‌گان غفلت ميكرد ، آن بوزينگان ديگر او را ميگرفتند و مىزدند و بسوى خداوند بوزينگانش مىانداختند . و خداوند بوزينگان برخاسته ، بوزينگان را مىبست و ميزد . چون شيخ ابو المظفر اين حالت بديد ، بر آن بوزينه رحمت آورده و به خداوند بوزينگان گفت : اين بوزينه را مىفروشى ؟ آن مرد گفت : شرى كن . شيخ گفت : كودك يتيمى پنج درم پيش من دارد . آيا اين بوزينه را به همان پنج درم مىفروشى يا نه ؟ گفت : فروختم . خدا بركت او را به صاحبش بدهد . پس شيخ ، درمها بداد و بوزينه بستد . خادمان شيخ ، بوزينه را در كشتى