تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
كه بس عجيب است . هرون الرشيد گفت : حكايت خود بازگو . پس ابو محمد گفت : اى خليفه زمان ، اينكه مرا تنبل نامند و ميگويند كه پدر من مالى بميراث نگذاشته است ، همه راستست . كه پدر من بگرمابه اندر ، حجام بود . و من در خوردسالى ، تنبل‌ترين همهء مردمان روزگار بودم و از تنبلى به جائى رسيده بودم كه اگر بروزهاى گرم تابستان در آفتاب مىخفتم ، از غايت تنبلى برنميخواستم كه از آفتاب بسايه روم . پانزده سال به همين منوال گذراندم . پس از آن پدرم درگذشت و چيزى بميراث نگذاشت . و مادر من در خانهاى مردم خدمت كرده ، مرا نان ميداد . و من در يك پهلو افتاده ، از جاى خود نمىجنبيدم . اتفاقا روزى مادرم بنزد من آمد و پنج درم نقره داشت . و به من گفت : اى فرزند ، شنيده‌ام كه شيخ ابو المظفر قصد سفر چين كرده . و او مرديست كه بينوايان را دوست ميدارد . تو اين پنج درم برداشته ، پيش شيخ ابو المظفر شو و ازو تمنا كن كه به اين پنج درم از بلاد چين ، متاعى از براى تو شرى كند . شايد كه از فضل خدا سودى از آن متاع بهم رسد . من تنبلى كردم كه از جاى خود برخيزم . او قسم ياد كرد كه اگر من برنخيزم ، او مرا نان و آب ندهد و بنزد من نيايد و مرا تشنه و گرسنه بگذارد تا بميرم . پس چون سوگند مادر بشنيدم ، دانستم كه خلاف سوگند نخواهد كرد و مرا از گرسنگى خواهد كشت . ناگريز مانده ، به او گفتم : مرا بگير و بنشان . پس مرا گرفته ، بنشانيد . و من همىگريستم . آنگاه گفتم : كفش‌هاى من بياور . و گفتم : كفش در پاى من كن . مادر ، كفش در پاى من كرد . گفتم : مرا بردار و از زمين بلند كن . و چنان كرد كه من گفتم . پس از آن گفتم : مرا بگير تا راه بروم . او مرا بگرفت . و من از غايت تنبلى ، همىگريستم و مىرفتم و دامن‌هاى من بپاى من درمىپيچيد . تا اينكه بكنار دريا برسيديم و شيخ را سلام داده ، به او گفتم : اى عم ، ابو المظفر تو هستى ؟ گفت : آرى ، ابو المظفر منم . گفتم : اين پنج درم بگير و از بلاد چين ، متاعى از براى من شرى كن . شايد كه خدا سودى به من عطا فرمايد . شيخ ابو المظفر از ياران خود پرسيد كه : اين جوان را مىشناسيد ؟ گفتند : آرى .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 364 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى