ابو محمد ، صندوقى حاضر آورده ، بگشود و از آن صندوق ، تحفههاى ملوكانه درآورد كه از جملت آنها درختان زرين بود و آن درختان ، اوراق از زمردهاى سبز و اثمار از ياقوتهاى سرخ و زرد و لؤلؤهاى سفيد داشت . خليفه از ديدن آنها شگفت ماند . پس از آن ابو محمد ، صندوقى ديگر حاضر آورد و از آن خيمهء از ديبا كه با لؤلؤ و ياقوت و زمرد و زبرجد و انواع گوهرها مكلل بود ، بدرآورد . كه ستونهاى آن خيمه از عود هندى و دامن آن خيمه ، مرصع با زمرد سبز بود و در آن خيمه ، صورت حيوانات و وحوش و طيور نگاشته بودند . و آن صورتها با گونهگونه گوهرها و زمرد و ياقوت و زبرجد و بلخش مكلل بودند . چون هرون الرشيد آن را بديد ، فرحناك شد . آنگاه ابو محمد تنبل گفت : ايها الخليفه ، گمان مكن كه من مردىام پست رتبت و اين تحفهها جز خليفه ، كسى را سزاوار نيست ، از بهر همين بياوردم . و اگر خليفه ، مرا دستورى دهد ، بپارهء چيزها كه قدرت دارم ، بنمايم . خليفه گفت : آنچه اراده كردهء ، بكن تا تفرّج كنيم .
پس ابو محمد ، لبان خود را بجنبش آورده ، بقصر اشارت كرد . در حال ، طاقها خم گشتد . آنگاه اشارت ديگر كرد . طاقها بجاى خود بلند شد . پس از آن به چشم خود اشارتى كرده ، در حال ، قصرهاى دربسته پديد گشته . آنگاه روى به آن قصرها كرده ، سخن گفت . ناگاه آوازهاى مرغان در جواب بلند شد . خليفه را غايت شگفت و تعجب روى داده ، به او گفت : اينهمه مال و هنر ، ترا از كجاست ؟ كه ترا نام ، جز ابو محمد تنبل نيست . و ما شنيدهايم كه پدر تو مردى بوده است حجام كه در گرمابهها خدمت مىكرده است و ميراثى از براى تو نگذاشته است . ابو محمد گفت : اى خليفه ، حديث مرا گوش دار .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيصدم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو محمد بخليفه گفت : ايها الخليفه ، حديث مرا گوش ده