تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 358

مساهمون:

ص٣٥٨
جعفر برمكى ، ترا سلام مىرساند و ميگويد كه هزار دينار از امارت باقله بده . پس چون اعرابى بيدار گشت ، بسوى بصره روان شد و آن بازرگان را بپرسيد و با او جمع آمده ، گفتهء جعفر وزير را تبليغ كرد . و آن مرد ، چنان فرياد زد كه نزديك شد روان از تنش بدر آيد . پس از آن ، بدوى را گرامى بداشت و در پهلوى خود بنشانيد و سه روز در اداى رسوم ميزبانى چيزى فرونگذاشت . و پس از سه روز ، بدوى خواست از نزد او بازگردد . آن مرد بازرگان هزار و پانصد دينار ببدوى بداد و به او گفت : يك هزار دينار به حكم جعفر ، دادنى بودم و پانصد دينار ديگر ، خود به تو دادم . و از اين ببعد ، هرسال باستمرار ، هزار و پانصد دينار در نزد من است . چون آخر سال شود ، بيا و زرها از من بستان . آنگاه بدوى با بازرگان گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم مرا از حكايت باقله آگاه كن . بازرگان گفت : من در آغاز كار ، بىنوا و پريشان‌حال بودم . باقله پخته ، در كوچهاى بغداد ميگردانيدم و او را فروخته ، وسيله معاش ميكردم . اتفاقا روزى ديگ باقله برداشته ، بيرون رفتم . و در آن روز ، هوا سرد بود و باران ميباريد و مرا جامهء كه از سرما و باران نگاه دارد ، نبود . گاهى از شدت سرما ميلرزيدم و گاهى به آب باران ميافتادم و بدان حالت از پاى قصر جعفر وزير ميگذشتم . ناگاه جعفر را از منظرهء قصر ، چشم بر من افتاد و به حالت من رحمت آورده ، خادمى بسوى من بفرستاد . خادم ، مرا بنزد جعفر برد . در آن هنگام ، زنان و خاصه‌گان جعفر در نزد او نشسته بودند . چون جعفر مرا بديد ، به من گفت : هر چه باقله ترا هست ، بحاضران به فروش . من پيمانه بگرفتم و بهريك از حاضران ، پيمانهء از باقله پيمودم . پس هريك از ايشان پيمانه مرا پر از زر كرده ، به من ميدادند تا اينكه من هرچه باقله داشتم ، بفروختم و زرها جمع كردم . آنگاه جعفر برمكى به من گفت : آيا از باقله چيزى به ديگ اندر مانده است يا نه ؟ من گفتم : نميدانم . پس ديگ را جستجو كرده ، يك دانه باقله پديد آوردم . جعفر وزير ، آن يك دانه باقله را از من بگرفت و او را دو نيمه بشكست . نيمهء خود برداشته و نيمهء بيكى از زنان خود بداد و به او گفت : اين نيمه باقله را به چند دينار ميخرى ؟ آن