را فرمانبردار هستم . و لكن به خانه اندر آئيد . ايشان گفتند : مجال خانه درآمدن نداريم . كه خليفه ما را امر كرده كه در بردن تو بشتابيم و انتظار ترا همىكشد . پس ابو محمد گفت : چندانكه سفر را آماده شوم ، صبر كنيد . آنگاه ايشان داخل خانه گشتند و در دهليز خانه ، پردهاى مطرز بطراز زرين آويخته يافتند . آنگاه ابو محمد تنبل ، بعضى از غلامان خود را فرمود مسرور را بگرمابهء كه در خانه بود ، ببرند . خادمان ، مسرور را بگرمابه بردند . مسرور ديوارها و فرش گرمابه را ديد كه از جمله عجايب هستند . همگى زراندود و سيم اندودند و آب گرمابه با گلاب درآميخته است . پس خادمان بمسرور گرد آمده ، خدمت او را بانجام رسانيدند .
چون از گرمابه بدرآمدند ، خلعتهاى ديباى زرين برو پوشانيدند . آنگاه مسرور با ياران خود بنزد ابو محمد درآمده ، ديد كه در قصر خود بتختى زرّين كه با در و گوهر مرصع بود ، برنشسته و فرشهاى حرير گستردهاند . چون ابو محمد ، مسرور را بديد ، او را تحيت گفته ، در پهلوى خويشش جاى داد و بحاضر آوردن سفره بفرمود . چون سفره بگستردند ، مسرور با خود گفت : به خدا سوگند كه من در نزد خليفه ، بدينسان سفره نديدهام . و در آن سفره ، همهگونه طعامها بود كه هرگونه را بطبقى زرّين نهاده بودند . مسرور گفته است كه : خوردنى بخورديم و نوشيدنى بنوشيديم و آن روز بعيش و نشاط بىاندازه بسر برديم . آنگاه بهر يكى از حاضران ، پنج هزار دينار بداد .
چون روز ديگر برآمد ، خلعتهاى سبز مطرّز بطرازهاى زرّين بر ما بپوشانيد و ما را گرامى بداشت . مسرور به او گفت كه : بيش از اين رخصت توقف ندارم . كه از خليفه انديشناكم . ابو محمد تنبل به او گفت : تا فردا صبر كن كه بسيج سفر ديده ، روانه شويم . پس آن روز را نيز توقف كردند . چون روز سيم شد ، خادمان ، استرى از براى ابو محمد تنبل ، زين زرّين مرصع با در و گوهر برنهادند . مسرور با خود گفت : اگر ابو محمد تنبل با اين حالت در نزد خليفه آيد ، آيا خليفه از سبب اين مال خواهد پرسيد يا نه ؟ پس مسرور و ابو محمد تنبل ، امير محمد والى را وداع كرده ، از بصره بيرون آمدند و همىرفتند تا بهشر بغداد برسيدند .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٦١