تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
و گوهر گران‌قيمت بياورد و آستان خليفه را بوسه داد و گفت : ايها الخليفه ، چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و نود و نهم برآمد

دنيازاد با شهرزاد گفت : ايخواهر ، حديث تمام كن . شهرزاد گفت : اگر ملك اجازت دهد ، بازگويم . ملك گفت : اى شهرزاد ، حكايت تمام كن . شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، آن خواجه‌سرا گفت : ايها الخليفه ، سيده زبيده ، ترا سلام مىرساند و ميگويد كه : من اين تاج بساختم و گوهرها به دو بنشاندم . اكنون اين تاج بگوهرى بزرگ محتاج است كه بر تارك او بنشانم و من ذخيره‌هاى خود را تفتيش كرده ، بدانسان گوهرى بزرگ نيافتم كه شايسته او باشد . پس خليفه فرمود كه گوهرى بزرگ بدانسان كه سيده زبيده خواسته است ، تفتيش كنند . خزينه‌داران تفتيش كردند . چنان گوهرى نيافتند و خليفه را بياگاهانيدند . خليفه از اين رهگذر ، تنگدل شد و گفت : من ، خليفه زمان و سر پادشاهان روى زمين باشم و از بهريك دانه گوهر ، عاجز شوم . پس در خشم گشته ، خادمان را فرمود كه : از بازرگانان تفتيش كنيد . خادمان گفتند : ايها الخليفه ، بازرگانان را سخن اينست كه بدينسان گوهر يافت نشود ، مگر در نزد مردى از مردمان بصره كه او را ابو محمد تنبل گويند . آنگاه خليفه ، وزير خود ، جعفر برمكى را فرمود كه منشورى بامير محمد زبيدى والى بصره بنويسد كه امير محمد ، ابو محمد تنبل را روانه حضور خليفه سازد . در حال ، جعفر وزير منشور نوشته ، در صحبت مسرور سياف بفرستاد . مسرور ببصره روان گشته ، نزد امير محمد والى برسيد . امير محمد فرحناك شد و مسرور را گرامى بداشت . پس از آن ، مكتوب خوانده ، مضمون بدانست و مسرور را با جمعى از تابعان خود بسوى ابو محمد تنبل بفرستاد . ايشان رو به خانه ابو محمد آورده ، در بكوفتند . خادم ابو محمد بيرون آمده ، مسرور ، حاجب خليفه را با تابعان والى در آنجا بديد . باحتشام خليفه ، زمين ببوسيد و گفت : خليفه