كه تو به قدر نصاب ندزديده باشى ؟ آن پسر گفت : تمامت نصاب دزديدهام . قاضى گفت : شايد تو در آن مال ، شريك باشى ؟ آن پسر گفت : لا و اللّه . همهء مال از ايشان بوده است . مرا درو حقى نبود . پس خالد در خشم شد و خود برخاسته ، بسوى آن پسر آمد و تازيانه بر وى بزد و اين دو بيت برخواند :
گر شوى سفله را نصيحت گوى * نزد او سهل و سرسرى باشد
آنگاه فرمود دست او را ببرّند . پس سياف ، كاردى برّنده از غلاف كشيد .
آن پسر ، دست پيش برد و سياف ، كارد بر دست او نهاده ، هميخواست دست او را از ساعد جدا كند كه ناگاه دختركى از ميان زنان بشتاب هرچه تمامتر بيرون آمد كه جامهء كهنه و چركين در بر داشت . پس فرياد برآورده ، خود را بر زمين بينداخت و نقاب از روى چون قمر يك سو كرد . مردمان ، آوازها بلند كردند و از حميت بحمايت برآمدند . نزديك شد بسبب اين حادثه ، فتنهء برپا شود . آنگاه دخترك بآواز بلند ندا در داد و گفت : ايها الامير ، ترا به خدا سوگند مىدهم در بريدن دست او شتاب مكن تا اين رقعه بخوانى . پس آن دخترك ، رقعه بامير خالد داد . امير خالد ، رقعه بگشود و بخواند . اين سه بيت در آن نوشته يافت :
ايا امير مظفر بدان و آگه باش * كه هست عاشق من اين جوان پاكسرشت
شگفت نيست كه از دست بگذرد عمدا * كه جاه و مال بسوداى من ز دست بهشت
بود نه دزد و بدزدى هميكند اقرار * كه فاش كردن سرّ است پيش عاشق زشت
چون خالد ، ابيات بخواند ، از مردم بيك سو رفته ، تنها بايستاد و دخترك را طلبيده ، حكايت بازپرسيد . دخترك گفت كه : اين پسر ، عاشق منست و به قصد زيارت من به پيش خانه ما درآمده ، سنگى بآگاهانيدن من به خانه انداخته بود . و