پدر و برادرانم صداى سنگ شنيده ، بيرون رفته بودند . چون اين جوان ايشان را بديد ، بجمع آوردن چيزهاى خانه پرداخت و خويش را چنان بنمود كه دزدى همىكند . و قصدش اين بود كه پرده از عشق من برداشته نشود . پس چون پدر و برادرانم او را در اين حالت بديدند ، او را بگرفتند و بتهمت دزدى بنزد امير بياوردند . او نيز بسرقت اعتراف كرد تا من رسوا نشوم و خود را از غايت جوانمردى بدين ورطهء بزرگ بينداخت .
پس خالد گفت : به خدا سوگند سزاوار نيست كه درآوردن حاجت اين جوان بكوشم . آنگاه پسر را نزد خود خوانده ، جبين او را بوسه داد و پدر دخترك را بخواست و به او گفت : ايها الشيخ ، ما قصد كرده بوديم كه دست اين جوان ببريم . و لكن خدا مرا از اين خطر نگاه داشت . و اكنون ده هزار درم بدين پسر عطا كنم . از آنكه او دست خود را از بهر پاس ناموس تو و ناموس دختر تو بذل كرده بود . و دختر ترا نيز ده هزار درم عطا كنم كه او مرا بياگاهانيد و از اين خطر ، مرا بازداشت . و از تو همىخواهم كه اجازت دهى تا دختر ترا بدين پسر تزويج كنند . آن شيخ گفت : ايها الامير ، جواز دادم . پس خالد ، شكر خدا بجا آورد و بزمى نيكو ، شايسته از براى عقد فروچيد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، امير خالد ، مجلسى نيكو از بهر عقد بياراست و دخترك ماهروى را به آن پسر تزويج كرد و فرمود كه بيست هزار درهم را با دخترك بخانهء آن پسر بردند . و مردمان بصره فرحناك و شادان بازگشتند . و من عجب از آن روز ، روزى نديدم كه آغاز آن روز ، گريه و اندوه و انجامش نشاط و سرور بود .