حكايت كرم جعفر برمكى
و از جمله حكايتها اينست كه : خليفه هرون الرشيد چون جعفر وزير برمكى را بكشت ، فرمود كه هركس از براى جعفر گريه كند و يا مرثيه گويد ، او را نيز بكشند . پس مردمان ، خود را از اين كار بازداشتند . اتفاقا عربى باديهنشين را عادت اين بود كه در هرسال ، قصيدهء در مدح جعفر گفته ، به زيارت او ميآمد و هزار دينار از جعفر گرفته ، بازميگشت و تا آخر سال ، آن هزار دينار صرف كرده ، با قصيدهء ديگر ميآمد . در آن سال نيز به عادت معهود با قصيدهء بيامد . چون ببغداد برسيد ، جعفر را كشته يافت . به همان مكان كه او را كشته بودند ، بيامد و اشتر در آنجا بخوابانيد و سخت بگريست و اندوهناك شد و قصيده را انشاء كرده ، بخفت .
جعفر برمكى را در خواب بديد كه به آن بدوى ميگويد كه : تو خود را بتعب در انداختى و قصيدهء گفته ، پيش من آوردى و مرا كشته يافتى . و لكن اكنون ببصره روان شو و از مردى كه فلان نام دارد ، جويان شو . چون به او برسى ، بگو كه