عاشق آنست كه بيخويشتن از ذوق سماع * پيش شمشير بلا رقصكنان مىآيد
چون زندانبانان اين شعر بشنيدند ، بنزد امير خالد آمده ، او را آگاه كردند كه اين جوان ، عاشق است . چون شب درآمد ، پردهء ظلمت بجهان فروآويخت .
امير خالد ، آن پسر را بخواست و با او سخن گفت . آن پسر را بسيار خردمند و اديب و ظريف و هوشيار ديد . فرمود طعام از بهر او بياوردند . پس از آن ، پسر خوردنى بخورد و ساعتى با امير خالد حديث گفتند . آنگاه امير خالد گفت : من دانستم كه تو را بجز دزدى ، حكايتى هست . فردا چون قاضى حاضر شود و مردمان جمع آيند و از تو سؤال كنند كه دزدى كردهء يا نه ، تو اعتراف مكن .
سخنى بگو كه از بريدن دست برهى . كه پيغمبر عليه السلام فرموده است : ادروا الحدود بالشبهات 52 . پس از آن ، امير خالد او را بزندان بفرستاد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، امير خالد ، جوان را بزندان بفرستاد . آن شب را بزندان اندر بروز آورد . چون روز برآمد ، مردمان بتفرج آن پسر در مكان موعود گرد آمدند و در بصره از مرد و زن ، هيچكس نماند ، مگر اينكه بتماشاى عقوبت آن پسر بدرآمدند . و امير خالد نيز با بزرگان بصره سوار گشته ، بدان مكان درآمدند و قاضى را نيز بخواستند . آنگاه بحاضر آوردن آن پسر بفرمود . در حال ، آن پسر را بازوان بسته و پاى در قيد آهنين بياوردند . و هيچكس او را در آن حالت نديد ، مگر اينكه به دو بگريست . و زنان را آواز بگريه و شيون بلند شد . قاضى فرمود زنان را ساكت كردند . آنگاه به آن جوان گفت كه : خصمهاى ترا گمان اينست كه تو بخانهء ايشان داخل گشته ، مال ايشان ندزديده . ولى اى جوان ، شايد