از قصهء ايشان بازپرسيد . ايشان گفتند : اين پسر ، دزد است و ما اين پسر را دوش در منزل خود گرفتيم . چون خالد بسوى آن پسر نظر كرد ، از حسن و نظافت او در شگفت ماند . در حال ، مكان را خلوت كرد و آن پسر را بنزديك خود خوانده ، از قصهء او سؤال كرد . آن پسر گفت : اين جماعت راست ميگويند و كار ، همانست كه گفتند . پس خالد گفت : ترا به اين صورت جميل ، چه بر اين كار بداشت ؟ آن پسر گفت : طمع در مال به اين كارم بداشت و از قضاى حق نتوان گريخت . پس خالد به او گفت : مادرت بعزاى تو نشيند . مگر ترا به اين نيكوئى و جمال و خردمندى و كمال ، منعكنندهء نبوده است كه ترا از دزدى منع كند ؟ آن پسر گفت : اى امير ، اين سخنان بگذار و آنچه كه حكم پروردگار است ، جارى كن . كه پاداش عمل من همين است و خدا هيچ بندهء را ستم نكند .
پس خالد ، ساعتى بفكرت فرورفت و در كار آن پسر حيران بود . آنگاه به او گفت : اعتراف تو در ميان مردم مرا بترديد و تشكيك همىاندازد . و گرنه من به تو گمان دزدى نميبرم . شايد ترا بجز سرقت ، حكايتى باشد . اگر ترا حكايتى هست ، به من بازگو . آن پسر گفت : ايها الامير ، بجز آنچه اعتراف كردم ، چيزى بخاطرت راه مده . مرا هيچگونه قصهء نيست كه او را شرح دهم ، مگر اينكه من بخانهء اينها داخل گشته ، دزدى كردم . ايشان مرا بديدند و بگرفتند و بنزد تو آوردند .
چون خالد سخنان آن پسر بشنيد ، فرمود او را در زندان كردند و منادى را امر كرد كه در بصره ندا در دهد به اين كه : هركسى دوست ميدارد كه بتفرج فلان دزد درآيد و بريدن دست او را مشاهده كند ، فردا در فلان مكان حاضر آيد .
پس آن پسر در زندان جاى گرفت و قيد آهنين در پايش بنهادند . آهى كشيده ، آب از ديدگان بريخت و اين دو بيت برخواند :
آن نه عشق است كه از دل به زبان ميآيد * و آن نه عاشق كه ز معشوق بجان ميآيد