تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 352

مساهمون:

ص٣٥٢
گفت : طلاق در دست تست . مملوك گفت : به خدا سوگند كه هرگز طلاق نخواهم گفت . آنگاه خليفه در غضب شد و بابو يوسف گفت كه : اين كار را علاج چيست ؟ ابو يوسف گفت : ايها الخليفه ، تشويش مكن كه اين كار آسانست . و اكنون تو اين مملوك را به همين كنيزك تمليك كن . خليفه گفت : اين بنده را به دو تمليك كردم . قاضى با كنيزك گفت : قبول كن . كنيزك قبول كرد . آنگاه قاضى گفت : چون مملوك بملك كنيزك درآمد ، نكاح منفسخ شد و به حكم شرع بايد از يكديگر جدا شوند . پس خليفه بر پاى خاست و گفت : در هيچ عهد ، چون تو قاضى دانشمند نبوده است . پس خليفه چند طبق زر بابو يوسف بداد و به او گفت : چيزى دارى كه اين زرها را درو جاى دهى ؟ آنگاه ابو يوسف را توبره استر بخاطر آمد و توبره را بخواست و زرها بتوبره اندر كرده ، بخانهء خود بازگشت .

حكايت جوان كريم

و از جمله حكايتها اينست كه : خالد بن عبد اللّه قشيرى امير بصره بود . روزى جماعتى پسر نيكورو و خردمندى را گرفته ، بنزد امير آوردند . امير خالد