برداشته ، برفتند . چون ابو يوسف بنزد هرون الرشيد برسيد ، هرون بر پاى خاسته ، او را در پهلوى خود بر سرير بنشاند . و با هرون ، هيچكس بفراز سرير نمىنشست . آنگاه خليفه به ابو يوسف گفت : اين وقت ترا نخواستهام ، مگر از بهر كارى بزرگ . پس صورت واقعه بيان كرد و گفت كه : در تدبير اين كار ، عاجز ماندهام . ابو يوسف گفت : ايها الخليفه ، اين كار آسانترين كارها است . پس از آن بجعفر گفت : نصف كنيز را بخليفه به فروش و نصف ديگر را هبه كن تا هردو از سوگند خلاص شويد . جعفر چنان كرد و خليفه مسرور شد . آنگاه خليفه فرمود كه : همين ساعت كنيزك را حاضر آوريد .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه هرون الرشيد گفت كه : همين ساعت كنيزك را حاضر آوريد كه من بسى شوق بديدار او دارم . پس كنيزك را حاضر آوردند .
خليفه به ابو يوسف گفت كه : اكنون ميخواهم با او مزاوجت كنم كه طاقت شكيبائى بگذشتن ايام استبرا 51 ندارم و در اين باب ، حيلتى بايد . ابو يوسف گفت : بندهء از بندگان خليفه را حاضر بياوريد . در حال ، مملوكى را حاضر آوردند . ابو يوسف بخليفه گفت : اگر مرا اذن دهى ، اين كنيزك بدين مملوك تزويج كنم و قبل از دخول ، طلاق بگويد . آنگاه بدون استبرا ، مزاوجت تو با او حلال خواهد بود . هرون الرشيد ازين حيلت بيش از حيلت نخستين تعجب كرد .
خليفه ، ابو يوسف را جواز عقد داد . قاضى عقد نكاح بست و مملوك قبول كرد .
پس از آن ، قاضى بمملوك گفت : اين طلاق را بگو و صد دينار بستان . مملوك گفت : طلاق ندهم و دينار نستانم . پس قاضى بشمارهء دينارها همىافزود . ولى مملوك راضى نميشد تا اينكه بهزار دينار رسيد . آنگاه مملوك بابو يوسف گفت :
ايها القاضى ، طلاق بدست من يا بدست تو يا بدست خليفه است ؟ ابو يوسف