حكايت هارون و كنيزك
و از جمله حكايتها اينست كه : جعفر وزير برمكى ، شبى با هرون الرشيد در منادمت بود . در حال بيخودى ، هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، شنيدهام كه كنيزكى خوبرو و نيكوشمايل خريدهء و ناديده مرا دل به دو مفتون گشته . او را به من به فروش .
جعفر گفت : نخواهم فروخت . خليفه فرمود : او را به من هبه كن . جعفر گفت :
ايها الخليفه ، هبه نيز نخواهم كرد . پس هرون گفت : زبيده بسه طلاق از من مطلقه است ، اگر من كنيز از تو بهبه يا بشرى نستانم . جعفر گفت : زن من بسه طلاق ، مطلقه است ، اگر من كنيزك را بفروشم و يا هبه كنم . پس از آنكه هردو از بيخودى طرب هشيار شدند و دانستند كه بكارى بزرگ درافتادهاند كه در اصلاح آن تدبيرى نتوان كرد ، آنگاه هرون گفت : اين واقعه را چاره نتواند كرد ، مگر ابو يوسف . پس ابو يوسف را بخواستند . نيمهء شب بود كه رسول خليفه نزد ابو يوسف آمد . ابو يوسف برخاسته ، بسرعت بيرون آمد و باستر سوار شد و خادم خود را گفت كه : استر با خود بردار كه استر ، بىعلوفه نماند . خادم توبره