گفت : اگر اين از آن تست ، متاعى را كه در اوست ، از براى من توصيف كن .
پس آن مرد گفت : درين انبان ، ميلهاى سيمين و كحلهاى عنبرين و شمعدانهاى زرّين و تنگهاى بلورين و غرفهاى نگارين و فرشهاى فاخر و رنگين و حصنهاى حصين و چشمهاى گوارا و شيرين و شهر همدان و قزوين و ممالك هند و چين . و جمعى از مردم بيدين گواهى ميدهند كه اين انبان ، انبان منست .
قاضى به من گفت : اى فلان ، در اين انبان چيست و گواه تو كيست ؟ من در حالتى كه دلم سوخته و آتش غضبم افروخته بود ، پيش رفتم و گفتم : اعز اللّه مولينا القاضى ، در اين انبان ، خانهء است خراب و چشمهء است بىآب و ميخ است و طناب و طنبور است و رباب و نقل است و سيخ است و كباب و در اين انبانست كواعب اتراب و اصدقا و احباب و شهر و گنجه و نواحى باب الابواب . 45 و جمعى از اهل كتاب و شيخ و شاب گواهند كه اين انبان از من و آنچه دروست ، از آن منست .
جوان از سخن من داد زد و فرياد برآورد كه : ايها القاضى ، اين انبان معروفست و آنچه درو هست ، موصوفست و درين انبان است عيون و انهار و كروم و اشجار و دريا و كوهسار و صحرا و مرغزار و سواران نيزهدار و شيران آدمخوار و هزار هزار گرزه مار و درين انبانست دام صياد و كورهء حداد و قصر شداد بن عاد و ارم ذات العماد و شهر بصره و بغداد . و هزار دزد شياد گواهند كه انبان ، انبان من و آنچه دروست از آن منست . پس قاضى گفت : يا على ، چه ميگوئى ؟ من بخشم اندر شده ، پيش نشستم و گفتم : ايد اللّه مولينا القاضى .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على عجمى گفته است كه : من در خشم شده ، بقاضى گفتم :