ببرد و خاطر ، فرحناك كند . خليفه فرمود : او را پيش من آوريد . وزير بيرون آمده ، على عجمى را بطلبيد . چون على حاضر آمد ، وزير گفت : پذيراى فرمان خليفه باش . على عجمى گفت : سمعا و طاعة .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، على عجمى گفت : سمعا و طاعة . پس با وزير بسوى خليفه روان شد . چون در پيشگاه خليفه حاضر آمد ، خليفه جواز نشستن بداد و به او گفت : يا على ، امشب بسى تنگدل هستم و شنيدهام كه تو حكايات و اخبار ياد دارى . از تو ميخواهم چيزى بگوئى كه اندوه از من ببرد و خاطر مرا مشغول دارد .
على گفت : ايها الخليفه ، آيا از خبرهائى كه به چشم خود ديدهام ، حديث كنم و يا از چيزهائى كه به گوش شنيدهام ، بيان سازم ؟ خليفه گفت : چيزىكه ديده باشى ، حديث كن . عجمى گفت : اى خليفه ، بدان كه من در يكى از سالها از همين شهر بغداد سفر كردم و غلامى با خود بردم كه آن غلام ، انبانى داشت . چون به شهر ديگر درآمديم من به بيع و شرى نشسته بودم كه مردى ستمكار و جفاپيشه به من هجومآورده ، انبان از من بگرفت و گفت : اين انبان ، انبان من و آنچه متاع دروست ، از آن منست . من گفتم : اى جماعت مسلمانان ، مرا دريابيد و از دست اين ستمكار فاجر ، مرا برهانيد . مردمان در جواب گفتند كه : هردو بنزد قاضى رويد و به حكم او راضى شويد . پس ما رو بخانهء قاضى كرديم . چون در نزد او حاضر شديم ، قاضى گفت : از بهرچه آمدهايد و كار شما چيست ؟ من گفتم : ما دو تن باهم مخاصمت داريم و از تو محاكمت همىخواهيم . قاضى گفت : كدام يك از شما مدعى هستيد ؟ آن مرد تقدّم كرده ، گفت : ايد اللّه مولانا القاضى ، اين انبان با هرچه در اوست ، از آن منست . قاضى گفت : اين انبان از تو چه وقت گم شده ؟ مرد گفت : ديروز اين انبان از من رفته و دوش ، من از اندوه نخفتهام . قاضى