با جعفر بنزد خليفه درآمد . زمين آستانه بوسيده ، سلام داد و بدوام عزّت و دولت خليفه دعا كرد و اين دوبيتى برخواند :
مر جاه ترا بلندى از جوزا باد * بدخواه ترا سياست از دريا باد
راى تو ز روشنى فلكپيما باد * خورشيد سعادت تو در بالا باد
خليفه تبسم كرده ، جواب سلام بازگفت و به چشم عنايت به دو نظر كرده و در نزديكى خود بنشانيد و به او گفت : اى محمد بن على ، ميخواهم آنچه را كه امشب روى داده ، حديث كنى . كه بسى عجيب و غريب بود . پس جوان گفت :
العفو العفو ، ايها الخليفه ، دستارچه زينهار به من عطا فرما كه دلم آرام بگيرد و بيم من برود . خليفه فرمود : تو در امان هستى . از هيچچيز باك مدار . پس آن جوان شروع بحديث كرده ، سرگذشت از آغاز تا انجام بيان كرد . خليفه دانست كه آن جوان ، عاشق است و از همسرش دورافتاده . به او گفت : مىخواهى كه آن دختر به تو بازپس دهم . جوان گفت : اگر خليفه چنين كار كند ، از جملهء فضل و احسان او خواهد بود . پس اين دو بيت برخواند :
اى موالى تو گنج طرب و كان نشاط * دل خصمان تو مشغول هميشه بمحن
نه اميريست ز دست تو عطا ناستده * نه سپاهى است ز شمشير تو ناديده شكن
پس در آن هنگام ، خليفه روى بوزير كرده ، فرمود : اى جعفر ، خواهر خود ، دنيا را حاضر آور . جعفر در حال ، خواهر خود را حاضر آورد . چون دنيا در پيشگاه خليفه حاضر شد ، خليفه به او گفت : اى دنيا ، آيا اين جوان را مىشناسى ؟ دنيا گفت : ايها الخليفه ، زنان ، مردان را از كجا شناسند ؟ خليفه تبسم كرده . به او گفت : اى دنيا ، اين شوى تو ، محمد بن على گوهرفروش است و ما حكايت را از آغاز تا انجام شنيدهايم و از درون و بيرون كار آگاه گشتهايم . كارها