چون رنجورى من زايل شد ، بدكان بيامدم . آنچه كه مال داشتم ، بفروختم و قيمت آنها را جمع آورده ، چهارصد مملوك بخريدم كه نظير يكى از ايشان در نزد ملوك نيست . و هرشب دويست تن از ايشان با من بكشتى درآيند و اين كشتى به پنج هزار دينار ساختهام و خود را خليفه ناميده ، بهر يكى از خادمان ، رتبت يكى از اتباع خليفه داده ، بهيئت او درآوردهام . و ندا دادهام كه هركس در دجله تفرج كند ، او را بكشم . و يك سال است كه حال بدين منوال مىگذرد . و من از دنيا چيزى نشنيدهام و بر اثر او واقف نگشتهام . چون جوان اين سخنان بگفت ، بگريست و اشك برخساره بريخت و اين ابيات بخواند .
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم * بطاقتى كه ندارم كدام بار كشم
نه قوّتى كه توانم كنار جستن ازو * نه قدرتى كه بشوخيش در كنار كشم
نه دست صبر كه در آستين عقل برم * نه پاى عقل كه در دامن قرار كشم
چون هرون الرشيد سخن از او بشنيد و اندوه و حسرت و عشق او را بدانست ، در كار او واله و حيران بماند و گفت : منزهست خدائى كه از بهر هر كارى ، سببى ساخته . پس از آن ، هرون الرشيد و جعفر از آن جوان اجازت انصراف خواسته ، بازگشتند . و هرون الرشيد در دل بداشت كه از عدل و انصاف نگذرد و جور و اعتساف بگذارد و بجوان ، نيكوئى كند . چون بدار الخلافه برسيدند ، تبديل جامه نموده ، نشستند . آنگاه خليفه با جعفر برمكى گفت : اى وزير ، آن جوان را بياور .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و نود و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه با وزير گفت كه : جوان بنزد من آر . جعفر فرمان پذيرفت و بنزد آن جوان رفته ، به او گفت : پذيراى فرمان خليفه شو . پس آن جوان