چون شب دويست و نود و يكم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، محمد على بن على گوهرفروش گفته است كه : من در تمامت عمر ، خوشتر از آن شب ، شبى نديدم . نزد آن آفتاب جبين ، يك ماه بماندم و خبر از دكان و پيوندان نداشتم . روزى با من گفت : اى نور ديده ، امروز من قصد گرمابه كردهام . تو بفراز همين سرير قرار گير و از جاى خود برمخيز تا من بازگردم . و آن ماهروى ، مرا سوگند داد كه از جاى خود برنخيزم . پس كنيزكان را برداشته ، بگرمابه روان شد . و هنوز آن قمرمنظر سر كوچه نرسيده بود كه در گشوده شد و عجوزى پديد آمد و به من گفت : اى محمد بن على ، سيده زبيده 44 ، حسن آواز ترا شنيده است . اكنون ترا همىخواهد . من بعجوز گفتم : به خدا سوگند از جاى خود برنخيزم تا دنيا بازگردد . عجوز گفت : اى خواجه ، مپسند كه سيده زبيده ، دشمن تو شود و بر تو خشم آورد . برخيز ، به او سخنى بگو و به مكان خود بازگرد . من در حال برخاسته ، بسوى سيده زبيده روان شدم . و عجوز پيش پيش همىرفت تا مرا بسيده زبيده برسانيد . چون بنزد او برسيدم ، به من گفت : يا نور العين ، همسر دنيا توئى ؟ گفتم : من از مملوكان و بندگان تو هستم . گفت : آنكه ترا بحسن و جمال و ادب مدحت كرده ، راست گفته است . كه تو برتر از گفتهء گويندگانى و ترا صفت نكوئى ، به گفتن راست نيايد . و لكن از براى من بخوان تا آواز تو را بشنوم . من گفتم : سمعا و طاعة . آنگاه عود حاضر آوردند . من عود بگرفتم و بآهنگ غريب ، اين ابيات برخواندم :
نه از چينم حكايت كن نه از روم * كه من دل با يكى دارم در اين بوم
هرآن ساعت كه با ياد من آيد * فراموشم شود موجود و معدوم
نه بىاو عيش ميخواهم نه با او * كه او در سلك ما حيف است منظوم
پس چون ابيات بخواندم ، سيده زبيده به من گفت : خدا ترا برخوردار كناد