تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
كه در حسن آواز بپايهء بلند رسيدهء . اكنون برخيز . پيش از آن‌كه دنيا به مكان خويش بازگردد ، برو . كه اگر او بيايد و ترا به خانه اندر نيابد ، بر تو خشم خواهد آورد . پس من زمين ببوسيده ، بيرون آمدم . و عجوز در پيش روى من هميرفت تا مرا بدر خانه رسانيد . من به خانه درآمده ، دنيا را ديدم كه از گرمابه بيرون آمده ، بفراز سرير خفته بود . من در نزد پاى او نشسته ، پاى او را بماليدم . آنگاه چشم گشوده ، مرا بديد . پاى خود جمع كرد و مرا با لگد بزد و از سرير انداخت و به من گفت : اى خيانتكار ، خلاف سوگند كردى و عهد بجا نياوردى . ترا با من وعده اين بود كه از جاى خود برنخيزى . خلف وعده كردى و بنزد سيده زبيده رفتى . به خدا سوگند اگر از رسوائى نمىترسيدم ، قصر سيده زبيده را بر سر او خراب ميكردم . پس بغلامك زنگى گفت : يا صواب ، اين كذّاب را بكش . غلامك پيش‌آمده ، دستارچهء بدرآورده ، چشمان مرا ببست . آنگاه تيغ بركشيده ، خواست كه مرا بكشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و نود و دوم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، محمد على گوهرفروش گفته است كه : غلامك خواست مرا بكشد كه كنيزكان خورد و بزرگ بالتماس برخاسته ، گفتند : اى خاتون ، اين نخستين خطائى است كه از او سر زده و او خوى ترا نميشناخت و چنان گناهى نكرده كه مستوجب كشتن باشد . دنيا گفت : به خدا سوگند ناچار در او اثرى بگذارم كه تا زنده است ، آن اثر بر جاى باشد . آنگاه فرمود با تازيانه مرا بزدند و اثرى كه شما ديديد ، جاى زخم همان تازيانه است . پس از آن فرمود مرا از قصر بيرون كرده ، دور انداختند . من برخاسته ، اندك‌اندك برفتم و به منزل خود برسيدم و جرّاحى حاضر آورده ، زخم‌ها به دو باز نمودم . جرّاح دل به من بسوخت و در معالجت من بكوشيد . چون زخم‌هاى من به شد ، بگرمابه برفتم .