من نيز قبول كرده و راضى شدهام . پس كتاب او را از براى من بنوشتند . آنگاه مرا بغرفه جداگانه برده ، شربت حاضر آوردند . پس از آن ، دخترك آفتابروى ، كنيزكى را فرمود عود گرفته ، نغمهء نشاطانگيز ساز كند . پس از آن كنيزك عود بگرفت و اين بيت برخواند :
همه عالم صنم چين بحكايت گويند * صنم ماست كه در هرخم زلفش چين است
پس كنيزكان ، يكيك نغمه ميپرداختند و ابيات نغز هميخواندند تا اينكه ده تن كنيزكان ، عود بنواختند و بخواندند . پس از آن دنيا عود گرفته ، راههاى خوش هميزد و اين ابيات هميخواند :
سر تسليم نهاديم به حكم و رايت * تا چه انديشه كند حكم جهانآرايت
تو بهرجا كه فرود آمدى و خيمه زدى * كس ديگر نتواند كه بگيرد جايت
ديگرى نيست كه مهر تو درو شايد بست * هم در آئينه توان ديد مگر همتايت
چون دنيا ابيات بانجام رسانيد ، من عود از او بگرفتم و آهنگهاى غريب بزدم و اين ابيات بخواندم :
اى كاب زندگى من از دهان تست * تير هلاك ظاهر من در كمان تست
گر برقعى فرونگذارى برين جمال * در شهر هركه كشته شود در ضمان تست
هرروز خلق را سر يارى و صاحبيست * ما را همين سر است كه بر آستان تست
و من در تمامت عمر ، خوشتر از آن شب ، شبى نديدهام .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .