تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
آمد و به من گفت : يا سيدى ، خاتون مىگويد كه بدرون آى و در پهلوى ايوان بنشين تا صراف بيايد و قيمت شمرده شود . پس من برخاسته ، به خانه اندر شدم و لحظهء بنشستم و در صدر ايوان ، كرسى ديدم ، زرّين . پردهء حرير بر آن آويخته بودند . چون پرده بيك سو كردند ، همان دخترك آفتاب‌روى كه عقد از من خريده بود ، از زير پرده بدر شد و روى چون آفتاب بنمود و همان عقد از گردن آويخته بود . پس مرا از ديدن او خرد بزيان رفت و هوشم پريدن گرفت و دلم بطپيدن آمد . چون پرىپيكر ، مرا بديد ، از فراز كرسى برخاسته ، بسوى من آمد و به من گفت : اى نور ديدهء من ، آيا هركس چون تو خوب‌روى باشد ، نبايد كه بمحبوبهء خود رحمت آورد ؟ من گفتم : اى خاتون ، خوبى همه در تو جمع است . پس گفت : اى گوهرفروش ، بدان كه من عاشق تو و خواهان ازدواج با تو هستم و گمان نداشتم كه ترا بنزد خود توانم آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .

چون شب دويست و نودم برآمد

گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرفروش گفت كه : آن ماهروى به من گفت كه : من عاشق تو و خواهان ازدواج با تو هستم . من دخترى پاك هستم . و من در اين شهر ، گم‌نام نيستم . آيا مرا مىشناسى كه كيستم ؟ گفتم : لا و اللّه . اى خاتون ، نميشناسم . گفت : من دنيا ، دختر يحيى ابن خالد برمكى هستم و برادر من جعفر ، وزير خليفه است . پس چون از او اين بشنيدم ، مرا بيم در دل افتاده ، به او گفتم : اى خاتون ، درآمدن باين‌جا گناه من چيست ؟ تو خود ، مرا بدينجاآوردى . آنگاه گفت : بر تو باكى نيست . تو بمراد خويشتن خواهى رسيد كه مرا اختيار بدست خويش است و قصد من اين است كه ترا شوهر خود بگيرم . پس از آن قاضى و شهود بخواست . چون حاضر آمدند ، آن زهره‌جبين بايشان گفت كه : محمد على بن على گوهرفروش ، مرا بزنى خواسته و اين گردن‌بند را در عوض مهر به من داده است و