تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
ايستاده بودند . ناگاه دختركى سوار استرى كه سه كنيزك در خدمت او بودند ، روى بدكان من بياورد . چون به من نزديك شد ، فرود آمده ، در دكان بنشست و به من گفت : آيا محمد على گوهرفروش هستى ؟ گفتم : آرى . مملوك تو هستم . پس گفت : در نزد تو عقدى هست كه شايستهء من باشد ؟ گفتم : اى خاتون ، هرچه كه در نزد من هست ، به تو بازنمايم و در پيش تو حاضر آورم . اگر از آنها چيزى ترا خوش آيد ، از نيك‌بختى اين بنده خواهد بود و اگر پسند نيفتد ، از بدبختى اين غلام مىباشد . و در نزد من يكصد عقد گوهر بود . همه را به او بنمودم . هيچ كدام نپسنديد و گفت : بهتر از اينها همىخواهم . پس من برخاسته ، عقدى را كه پدرم به صد هزار دينار خريده بود و چنان عقد در پيش ملوك يافت نميشد ، بياوردم . چون او را بديد ، بپسنديد و گفت : مطلوب من همين است و چنين عقدى را پيوسته تمنا ميكردم . پس از آن گفت : قيمت اين عقد چند دينار است ؟ گفتم : پدر من به صد هزار دينار خريده . گفت : پنج هزار دينار ، ترا سود دهم . گفتم : اى خاتون ، عقد و خداوند عقد از آن تست . گفت : ناچار پنج هزار دينار ، ترا سود دهم و منت بسيار از تو دارم . پس در حال ، بسرعت برخاسته ، باستر سوار گشت و به من گفت : برخيز در صحبت من بيا تا قيمت بستانى . آنگاه من برخاسته ، دكان ببستم و با او همىرفتم تا بدر خانهء برسيدم كه از آنجا اثر سعادت و اقبال آشكار بود و درى داشت كه با زر و سيم و لاجورد نقش كرده بودند . و اين دو بيت بر آن در نوشته يافتم :
اى به خوبى و خرّمى چو بهار * گشته در ديدها بهار نگار از سپهرت برفعت آمده ننگ * وز بهشت بنزهت آمده عار
پس دخترك فرود آمده و به خانه اندر شد و مرا بنشستن در مصطبه در خانه بفرمود تا صراف حاضر آيد . و من ساعتى بدر خانه بنشستم . ناگاه كنيزكى بيرون آمد و به من گفت : يا سيدى ، نشستن تو بدينجا خوش نيست . پيشتر آى و بدهليز اندر بنشين . من برخاسته ، بدهليز رفتم و در آنجا نشسته بودم كه كنيزكى بيرون
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 339 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى