تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
بجعفر عطا فرمود . پس از آن ، مجلسيان را طرب و نشاط بىاندازه روى داد . آنگاه خليفه هرون الرشيد بجعفر گفت : سبب جاى زخم تازيانه كه اندر تن اين جوان بود ، بازپرس ، تا ببينم كه در جواب چه خواهد گفت . جعفر گفت : ايها الخليفه ، شتاب مكن كه صبر در كارها نيكوست . هرون الرشيد گفت : بتربت عباس 43 سوگند كه اگر همين ساعت سؤال نكنى ، زندگانى تو بر باد دهم . پس در آن هنگام ، جوان را به آنان نظر افتاد و به او گفت : ترا چه شده است كه با رفيق خود بسر گوشى سخن همىگوئى ؟ مرا از كار خودآگاه كنيد . جعفر گفت : جز به خوبى سخن نگفتم . جوان گفت : به خدا سوگندت مىدهم كه هرچه گفتيد ، با من بازگو و هيچ‌چيز از من پوشيده مدار . جعفر گفت : يا مولانا ، رفيق مرا نظر بر تن تو افتاده ، جاى زخم تازيانه درو بديده و از اين كار شگفت مانده . ميگويد چگونه مىشود كه خليفه را بدينسان زده باشند ؟ و اكنون قصد او اينست كه سبب اين حالت بداند . چون جوان اين سخن بشنيد ، تبسم كرده ، گفت : بدانيد كه حديث من عجيب و كار من غريب است . پس از آن آه بركشيده ، اين ابيات بخواند :
هميشه بد بود اندوه و درد فرقت يار * خصوص وقت گل سرخ و روزگار بهار چگونه باشد ازين خسته‌تر بگيتى مرد * چگونه باشد از اين بسته‌تر بگيتى كار ز دوست فرد شدم با عناش گشتم جفت * ز يار دور شدم با بلاش گشتم يار بوصلش اندر بسيار خرّمى ديدم * بهجرش اندر خواهم گريستن بسيار
پس از آن گفت : چنان دانم كه شما خليفه و جعفر و مسرور سياف باشيد . جعفر انكار كرده ، گفت كه : ما نه آنيم كه تو نام بردى . آنگاه جوان بخنديد و گفت : اى خواجگان ، بدانيد كه من خليفه نيستم . ولى خود را به اين نام ناميده‌ام كه درين شهر ، آنچه خواسته باشم ، بكنم . بلكه مرا نام ، محمد على بن على جواهرى است و پدر من از اعيان بود . چون پدرم بمرد ، مال بسيار از زر و سيم و لؤلؤ و مرجان و ياقوت و زبرجد و كاروانسراها و حمامها و باغها و بندگان و كنيزان بميراث بگذاشت . اتفاقا روزى من در دكان نشسته بودم و خدم و حشم بدور من
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 338 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى