چه روزها بشب آورده در اين اميد * كه با وجود عزيزت شبى بروز آرم
چون خليفه ثانى از دخترك ، ابيات بشنيد ، فرياد برآورده ،
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و نهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، چون خليفه ثانى ، ابيات بشنيد ، فرياد برآورده ، جامه بر تن بدريد و بى خود بيفتاد . خواستند كه پرده بر وى فرود آويزند ، طرف پرده بيك سو شد و هرون الرشيد را نظر بر تن او افتاد و جاى زخم تازيانه اندر تن او بديد .
آنگاه بجعفر برمكى گفت : اى وزير ، به خدا سوگند اين جوان پسريست قمرمنظر .
ولى دزدى بدكردار است . جعفر گفت : ايها الخليفه ، از كجا دانستى كه او دزد است ؟ خليفه گفت : آيا جاى زخم تازيانه اندر تنش نديدى ؟ پس پرده به دو آويختند و جامهء ديگرش بپوشانيدند . آنگاه برخاسته ، راست بنشست و با نديمان بصحبت در پيوست . پس نظر كرده ، خليفه را با جعفر بحديث اندر بديد . بايشان گفت : اى بازرگانان ، حديث كردن شما را سبب چيست ؟ جعفر گفت : يا مولانا ، بر تو پوشيده نماند كه اين رفيق من بازرگانست و بجميع شهرها سفر كرده و صحبت ملوك و بزرگان دريافته . او ميگويد كه آنچه امشب از خليفه روى داد ، از عجائبست و من در هيچكس نديدم كه كارى را بدينسان كند . از آنكه خليفه چند كرّت جامهء را كه هزار دينار قيمت داشت ، بدريد . و اين بسى اسرافست .
خليفه ثانى گفت : اى جوان ، مال از بهر بخشيدنست و آن جامهها كه من بدريدم ، هريكى را با پانصد دينار زر نقد بيكى از نديمان ببخشودم . جعفر برمكى گفت :
يا مولانا ، اگر چنين است ، خوب كردهء . و اين بيت برخواند :
زمانه برقهء طوفان سيم و زر گردد * گر اختران ز صفاى تو فتح باب كنند
چون جوان اين بيت از جعفر بشنيد ، هزار دينار زر و خلعتى گرانقيمت