چون شب دويست و هشتاد و هشتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه با ياران به شنيدن نغمات موسيقى و طرب پرداختند تا اينكه از خود بى خود شدند . خليفه هرون الرشيد با وزير خود گفت : اى جعفر ، به خدا سوگند در نزد ما چنين اسباب و آلاتى نيست . كاش ميدانستم كه اين پسر چكاره است و اين اوضاع را حقيقت چيست ؟ پس در آن حال كه خليفه هرون الرشيد با جعفر بسر گوشى سخن ميگفتند ، آن جوان را بديشان نظر افتاد . وزير را ديد كه با خليفه بسر گوشى سخن ميگويند . گفت : در بزم ، سرگوشى سخن ، يك نوع عربده است . جعفر گفت : عربدهء در ميان نيست و سخن خلاف نگفتيم . مگر اينكه رفيق من مىگويد كه من بسى شهرها گرديدهام و با ملوك منادمت كرده ، با اكابر بسر بردهام . بهتر از اين نظام و نشاطانگيزتر از اين مجلس ، بزمى نديدهام . چون خليفه ثانى اين سخن بشنيد ، تبسم كرده ، فرحناك شد و قضيبى كه در دست داشت ، بر در بزد . در حال ، در بگشود و از پى او دختركى قمر منظر و زهره جبين بدرآمد . خادم ، كرسى بنهاد و دخترك بر كرسى بنشست و عود بگرفت .
نغمهء نشاطانگيز ساز كرد و بيست و چهار طريقه بزد كه عقول در آن حيران بماند . پس از آن آهنگ ديگر ساز كرده ، اين ابيات برخواند :
مجلس ما دگر امروز ببستان ماند * عيش خلوت بتماشاى گلستان ماند
هركه با صورت و بالاى تواش انسى نيست * حيوانيست كه بالاش به انسان ماند
چون خليفهء ثانى از دخترك اين ابيات بشنيد ، فرياد بزد و جامهء كه در تن داشت ، تا دامن بدريد . خادمان ، پرده برو بينداختند و جامهء ديگرش بپوشانيدند .
پس از آن ، جوان در جاى خود قرار گرفت و قضيب بر در زد . در حال ، در