بميان ايشان بشتافتند . آنگاه غلامان را نظر بر آن سه تن افتاد كه لباس بازرگانان پوشيدهاند و بغريبان همىمانند . پس بديشان خشم آورده ، ايشان را بگرفتند و در پيش روى خليفهء ثانى حاضر آوردند . پس خليفه ، ايشان را بديد . بايشان گفت :
چگونه بدين مكان آمديد و سبب آمدن درين وقت چيست ؟ گفتند : يا مولانا ، طايفهء از بازرگانان و غريبان اين شهر هستيم و امروز به اين شهر درآمدهايم . و امشب از بهر تفرج بيرون آمده بوديم . چون بدينجا رسيديم ، غلامان ، ما را گرفته ، بنزد تو آوردند . حديث ما همين است ، و السلم . آن خليفه گفت : بر شما باكى نيست . كه شما غريبان اين شهر هستيد . اگر شما از بغداد بوديد ، هرآينه شما را مىكشتم . پس آن خليفه رو بوزير خود كرده ، به او گفت : اينها را در صحبت خود بگير . كه امشب اينها مهمان ما هستند . وزير گفت : سمعا : و طاعة . پس ايشان برفتند . خليفه هرون الرشيد و جعفر و مسرور با ايشان هميرفتند تا اينكه بقصرى بلند كرياس محكم اساس برسيدند كه ديوارهاى آن سر بابر مىسود و درهاى آن قصر از آبنوس زراندود بود و درّ و گوهر به دو نشانده و اين دو بيت بر آن درها نقش كرده بودند :
نگويم كه عين بهشت است لكن * بهشتى است اندر سراى مكدر
تصاوير او دهشت طبع مانى * تماثيل او حيرت جان آذر
پس از آن خليفه با جماعت بقصر اندر شدند و خليفه بر كرسى زرين مرصع كه پردهء زيبا بر آن كشيده بودند ، بنشست و نديمان پيش روى او بنشستند و سياف با تيغ بركشيده در برابر بايستاد . پس از آن ، سفره بگستردند و خوردنى بخوردند و سفره برداشته ، دستها بشستند . آنگاه به شنيدن نغمات پرداختند و از خود بى خود شدند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .