منست ؟ مأمون يا امين خواهد بود . پس از آن خليفه در آن جوان تأمل كرده ، او را پسرى خداوند حسن و جمال يافت . روى بوزير كرده ، گفت : اى وزير ، به خدا سوگند اينكه بر كرسى نشسته ، از اوضاع خلافت چيزى باقى نگذاشته و آنكه در پيش روى او ايستاده ، اى جعفر ، گويا تو هستى و خادمى كه بر سر او ايستاده ، گويا كه مسرور است . و آن نديمان كه در برابر او نشستهاند ، بنديمان من همىمانند و مرا عقل در اين كار بحيرت اندرست .
چون شهرزاد حديث بدينجا رساند ، دنيازاد ، خواهر كهتر او گفت : اى خواهر ، ترا حديث ، بسى طرفه نغز و شيرين است . شهرزاد گفت : اگر زنده بمانم و ملك ، مرا نكشد ، شب آينده خوشتر از اين حديث گويم . ملك با خود گفت : به خدا سوگند كه اين را نكشم تا بقيهء حديث او بشنوم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و ششم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه چون اين حالت بديد ، عقل او حيران بماند و گفت :
به خدا سوگند اى جعفر ، من از اين كار بسى در عجبم . جعفر گفت : اى خليفه ، من نيز بحيرت اندرم . القصه ، آن زورق برفت ، چندانكه از نظر ناپديد شد . در آن هنگام ، شيخ ملاح از زورق خود بدرآمد و گفت : منت خداى را كه كسى ما را نديد . هرون الرشيد گفت : اى شيخ ، خليفه هرشب بدجله ميآيد ؟ شيخ گفت :
آرى ، يا سيدى . يك سال تمام است كه خليفه بدين منوال هرشب بدجله درميآيد . هرون الرشيد گفت : اى شيخ ، تمناى ما از فضل و احسان تو اينست كه شب آينده در همين مكان ، زورق از براى ما نگاهدارى كه ما ترا پنج دينار زر بدهيم . از آنكه ما در اين شهر غريب هستيم و قصد تفرج داريم . شيخ گفت :
سمعا و طاعة . پس از آن خليفه و جعفر و مسرور از زورق بيرون آمده ، بسوى قصر بازگشتند و جامهء بازرگانان بركنده ، جامهء خلافت و وزارت بپوشيدند .