چون روز برآمد ، خليفه در مسند خلافت جاى گرفت و امرا و وزرا و حجاب و نواب در پيشگاه خليفه باريافتند . ديرگاهى خليفه بديوان برنشسته بود .
چون ديوان منقضى شد ، هركس از پى كار خود برفت . چون شب برآمد ، هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، برخيز تا بتفرج خليفه ثانى رويم . جعفر بخنديد .
آنگاه خليفه و جعفر و مسرور ، جامهء بازرگانان پوشيده ، در غايت نشاط و انبساط بسوى دجله روان شدند . چون بدجله برسيدند ، شيخ ملاح را ديدند كه بانتظار ايشان ايستاده . پس ايشان بزورق بنشستند و ساعتى نرفته بود كه زورق خليفه ثانى پديد شد و بسوى زورق خليفه هرون الرشيد همىآمد و خليفه و جعفر بر او مىنگريستند و بدقت ، او را نظاره ميكردند . ديدند كه دويست مملوك غيراز مماليك دوشينه در چپ و راست او هستند و مناديها به عادت معهود ندا درميدهند . خليفه هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، اين كار ، عجب كاريست . كه اگر او را مىشنيدم ، باور نمىكردم . ولى اكنون بعيان بديدم . پس از آن ، خليفه با شيخ ملاح گفت : اى شيخ ، اين ده دينار بستان و زورق ما را ببرابر زورق ايشان بران كه ايشان را تفرج كنيم . كه ايشان بروشنائى و ما بتاريكى اندريم . ما ايشان را خواهيم ديد و ايشان ما را نتوانند ديد . پس شيخ ، ده دينار بگرفت و زورق ببرابر آن زورق براند و در سايهء زورق ايشان هميرفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و هفتم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، شيخ ملاح ، ده دينار بگرفت و زورق را در سايه زورق ايشان هميراند تا بباغها رسيدند . پس ريسمان كشتى خليفهء ثانى را بميخى بسته ، بكنار دجله آمدند . و در آنجا غلامان ايستاده و اسبى را با زين و لگام نگاه داشته بودند . پس از آن خليفه بر اسب بنشست و نديمان از چپ و راست و مملوكان از پيش و پس برفتند . خليفه هرون الرشيد و جعفر و مسرور نيز از زورق بدرآمده ،