خواجهسرايان بودم و با خود مىگفتم كه : در اين خانه ، مرا چندان عقاب كنند كه بميرم و هيچكس را از من آگاهى نباشد . آنگاه خواجگان ، مرا بگرمابه نظيف كه در آنجا بود ، درآوردند و من بگرمابه اندر بودم كه سه تن از غلامان درآمدند و در پهلوى من بنشستند و به من گفتند : اين كهنهها از بر خود دور كن . من آن كهنهها را بركندم . يكى از ايشان سر من ميشست و يكى پاى من پاك ميكرد و يكى تن من همىشست تا اينكه كار بانجام رسانيدند و بقچهء از جامهء حرير پيش آورده ، مرا بپوشيدن آنها امر كردند . گفتم : به خدا سوگند من نميدانم كه اينها را چگونه بپوشم . آنها پيشآمدند و به من بپوشانيدند و بر من همىخنديدند . پس از آن شيشهء گلاب آورده ، مرا بگلاب معطر ساختند و مرا بغرفهء غيراز آن غرفه بردند . به خدا سوگند نميدانم كه آن خانه را با آنچه در آن خانه بود ، چگونه وصف كنم . چون به خانه داخل شدم ، زنى ديدم آفتابروى كه بتختى برنشسته .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و سوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد گفته است : چون داخل خانه شدم ، زنى ديدم آفتابروى كه بر تختى نشسته و كنيزكان در پيش روى او ايستاده بودند . چون مرا ديد ، بر پاى خاست و مرا به پيش خود خواند . چون پيش رفتم ، جواز نشستنم داده ، بنشستم . و كنيزكان را بآوردن طعام فرمان داد . كنيزكان ، مائده از همهگونه طعامها حاضر آوردند كه من هرگز نام آن طعامها نشناختم و صفت آنها را هم نمىدانم . پس من به قدر كفايت ، طعام خوردم . چون مائده برداشتند و دست بشستم ، در حال ، همهگونه ميوههاى گوناگون بياوردند . به قدر كفايت از آنها نيز بخوردم . آنگاه كنيزكان را فرمود كه شربت حاضر آوردند . ايشان شربتهاى گوناگون حاضر آوردند و عود و عنبر بمجمر انداختند . كنيزكى جوان برخاسته ، نغمهاى نشاطانگيز همىسرود . و آن خاتون نشسته بود . ولى مرا گمان اين بود كه