گفت : بسيار بهمديگر شبيه هستيد . پس چون مأمون را از شنيدن اشعار دخترك ، نشاط روى داد و بانگ بر من زد كه : يا اسحق ، گفتم : لبيك ايها الخليفه . گفت :
به همين راه بخوان . چون دخترك دانست كه او خليفه است ، بغرفهء ديگرى داخل شد . آنگاه خليفه به من گفت : ببين كه خداوند اين خانه كيست ؟ عجوزى بجواب مبادرت كرده ، گفت كه : خانه از حسن بن سهل است . خليفه گفت : او را بنزد من آوريد . عجوز ساعتى غايب شد و حسن بن سهل را حاضر آورد . و مأمون به او گفت : آيا ترا دختريست خديجه نام ؟ گفت : آرى . خليفه فرمود كه : شوهر دارد يا نه ؟ حسن گفت : لا و اللّه . خليفه فرمود : من او را خواستگارى همىكنم . حسن گفت : او از كنيزكان خليفه است . خليفه گفت : او را بسى هزار دينار مهر ، تزويج كردم و در بامداد همين شب ، بدرههاى زر پيش تو آورند . چون زرها بستانى ، دختر را شب بسوى ما بفرست . حسن گفت : سمعا و طاعة . پس از آن ما از خانه بيرون شديم . خليفه به من گفت : اى اسحق ، اين قصه با كس حديث مكن . من آن ماجرى را پوشيده هميداشتم تا اينكه مأمون درگذشت و هيچكس مثل اشعارى كه از خديجه شنيده بودم ، از كسى نشنيده بود و مثل آن چهار روز كه با مأمون نشستم ، با كس ننشسته بودم . به خدا سوگند در ميان مردان ، مانند مأمون كس نديدم و در ميان زنان ، چون خديجه زنى را مشاهده نكردم . و اللّه اعلم .
حكايت زبال و خاتون
و از جمله حكايتها اين است كه : در موسم حج ، مردمان در طواف بودند و از بسيارى طايفان در طوافگاه ، جاى سر سوزنى خالى نبود . ناگاه كسى را ديدند كه بپردههاى كعبه درآويخته ، از دل خالص همىگويد كه : اى پروردگار ، از تو سؤال ميكنم كه آن زن از شوهر خشم گيرد ، شود تا بار ديگر با او جمع آيم ؟ راوى ميگويد : چون حاجيان اين سخن بشنيدند ، او را گرفته ، پس از آنكه