كثيفتر و پستتر يافتم ، ناچار ترا به همسرى اختيار كردم . و آنچه شدنى ، بود شد . و اكنون من از سوگند خود خلاص شدم . ديگر مرا به تو حاجتى نيست . از پى كار خويش رو . هروقت كه شوهر من با مطبخيان ازدواج كند و مرا طلاق دهد ، من نيز با تو ازدواج خواهم كرد . من چون اين سخن بشنيدم ، بگريستم و گفته شاعر بخواندم :
از در خويشم مران كاين نه طريق وفاست * در همه ملكى غريب در همه شهرى گداست
پس از آن ناچار او را ترك كردم و چهارصد دينار زر در آن هشت روز اندوخته بودم . پس من آن زرها صرف كرده ، بدين مكان شريف آمدم . و از خدا همىخواهم كه شوهر آن ماهرو بار ديگر با كنيزك مطبخى ازدواج كند و خاتون را طلاق دهد . شايد من نيز بار ديگر با آن پريزاد ازدواج كنم . چون امير حاج قصه آن مرد بشنيد ، او را رها كرد و با حاضرين گفت : شما نيز در حق او از خدا درخواست كنيد . كه او معذور است .
حكايت محمد جواهرفروش و دختر يحيى برمكى
و از جملهء حكايتهاى طرفه اينست كه : خليفه هرون الرشيد را شبى از شبها بىخوابى بسر افتاده ، وزيرش جعفر برمكى را بخواست و به او گفت كه : بس تنگدل هستم و قصد من اينست در كوچهاى بغداد بگردم و كارهاى مردم را نظاره كنم . به شرط آنكه جامهء بازرگانان بپوشيم تا اينكه كس ، ما را نشناسد . وزير گفت : سمعا و طاعة . پس برخاست و جامهاى خلافت بركند و جامهء بازرگانان