گوشمال دادند ، نزد امير حاجش آوردند و به او گفتند : ايها الامير ، اين مرد را در مكان مقدس يافتيم كه چنين و چنان ميگفت . امير حاج بكشتن او بفرمود . آن مرد گفت : ايها الامير ، برسول اللّه سوگندت هميدهم كه نخست قصه و حديث مرا بنيوش . پس از آن با من هرچه خواهى ، بكن . امير حاج گفت : حديث خود را بگو .
گفت : ايها الامير ، من مردىام زبال كه از مسالخ گوسپندان و از ساير جاها ، اوساخ و زباله جمع آورده ، بمزرعه همىبرم . اتفاقا روزى از روزها من با خر ، زباله بار كرده ، ميرفتم . مردمان را ديدم كه گريزان هستند . چون به من برسيدند ، يكى از ايشان به من گفت : داخل اين كوچه شو تا كشته نگردى . من گفتم : مردم از بهرچه گريزانند ؟ گفتند : زن يكى از بزرگان همىآيد و خادمان او مردمان را از راه دور ميسازند . همهكس را ميزنند و از هيچكس باك ندارند . پس من سر خر بازگردانيده ، بكوچهاى داخل شدم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 325
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٣٢٥