خواب همىبينم . آنگاه خاتون از من پرسيد كه آيا حاضر به ازدواج با او هستم يا نه ؟ من از شادى نمىدانستم كه چه بگويم . مرا گمان اين بود كه در بهشت هستم .
پس با خرسندى تمام پذيرفتم و با او ازدواج بكردم . خاتون ، ثروت بسيارى در اختيار من نهاد . تا اينكه هشت روز بدين منوال بگذشت .
اما در روز هشتم ناگاه كنيزكى دواندوان درآمد و به من گفت : برخيز و بفراز بام شو . من برخاسته ، بفراز بام رفتم . در آنجا نشسته بودم . ديدم آواز مردمان و صداى سم اسبان بلند شد . از بام بكوچه نظر كردم . پسرى ماهروى بديدم كه سوار بر اسب است و در دست چپ و راست او غلامان و در پيش روى او مملوكان روان هستند . چون بدر همان خانه رسيد ، پياده شد و داخل خانه گرديد . خاتون را ديد كه در سرير نشسته . پيشآمده ، در برابر خاتون ، زمين ببوسيد . ولى خاتون با او سخن نگفت . و آن پسر بخاتون تذلل و تظلم همىكرد تا اينكه خاتون بسخن درآمد . و با او صلح كرد . آنگاه همانگونه كه مرا به زور به نزد او برده بودند ، به زور و بىهيچ دليلى وادار به طلاق كردند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و چهارم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن زن آفتابروى با شوهر خود صلح كرد و مرا وادار به طلاق كرد . چندى بعد ، دخترك پرىپيكر پيش من آمد و به من گفت : اين پسر را ديدى ؟ گفتم : آرى ، ديدم . گفت : او شوهر منست و آنچه ميانهء من و او گذشته ، با تو حكايت كنم . و آن اينست كه شوهرم بىآنكه من بفهمم ، با يكى از كنيزكان مطبخ ازدواج كرد و چندى بعد هم كه من آگاه شدم ، مرا طلاق داد . پس چون اين كار از او بديدم ، سوگند بزرگ ياد كردم كه با كثيفترين و پستترين مردان ازدواج كنم . و در آن روز كه خواجهسرايان ، ترا بگرفتند ، چهار روز بود كه من در طلب كسى ميگشتم كه كثيفترين و پستترين مردان باشد . چون ترا از همه