بپوشيد و با جعفر برمكى و مسرور سياف از مكانى بمكانى همىرفتند تا اينكه بدجله رسيدند . شيخى بزورق اندر نشسته ديدند . بسوى آن شيخ رفته ، سلامش دادند و به او گفتند : اى شيخ ، ميخواهيم كه ما را از فضل و احسان خود درين زورق بنشانى تا در دجله تفرج كنيم و اين يك دينار مزد را بگيرى .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دويست و هشتاد و پنجم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، با شيخ گفتند كه : ما را بزورق بنشانى تا تفرج كنيم .
يك دينار مزد بستان . شيخ بايشان گفت : ما را ياراى تفرج نيست . كه خليفه هرون الرشيد هرشب بدجله درآمده ، بزورقى نشيند و منادى ندا دهد كه : اى معاشر مردمان ، از خاص و عام و خرد و بزرگ هركس كه بزورقى نشسته ، بدجله اندر تفرج كند ، او را بكشم . خليفه و جعفر گفتند : اى شيخ ، اين دو دينار بگير و ما را بزورق بنشان . شيخ گفت : دينارها بياوريد . التوكل على اللّه . پس دينارها گرفته ، ايشان را بزورق بنشاند و همىخواست كه زورق براند .
ناگاه زورقى از آن سوى دجله پديد شد كه شمعها و مشعلهاى روشن در آن زورق بود . پس شيخ ملاح بايشان گفت : من بشما نگفتم كه هرشب ، خليفه در دجله تفرج همىكند ؟ پس شيخ يا ستارگويان ، زورق بيك سو رانده ، پردهء سياه بزورق بركشيد . و ايشان از زير پرده نظاره ميكردند . ديدند كه در اول زورق ، مرديست كه مشعل زرين در دست دارد و مشغل با عود قاقلى هميافروزد .
و در تن آن مرد ، قبائى است از اطلس سرخ و بر سر او تاجى است موصلى و هميانى حرير پر از عود قاقلى بدوش انداخته كه مشعل بدان عود همىافروخت .
و مردى ديگر نيز در آخر زورق بديدند كه چون مرد اول مشعل در دست دارد و جامهء چون جامهء او پوشيده . و در زورق ، دويست مملوك در چپ و راست ايستاده ديدند و كرسى از زر سرخ در زورق نشانده يافتند كه جوانى قمر منظر بر