چون شب دويست و هشتادم و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، آن مرد گفته است كه : من خر خود بازگردانيدم و بكوچه درآمده ، بانتظار گذشتن جماعت ايستاده بودم . ديدم كه خادمان ، هريك چوبى در دست دارند و سى تن از زنان با ايشان هميروند و در ميان زنان ، زنى بود ماهروى سروقامت و نيكو شمايل و بدانسان بود كه شاعر گفته :
سيب و گل و سيم دارد آن دلبر من * سيبش زنخ و گلش رخ و سيمينتن
بنگر برخ و بزلف آن سيم ذقن * تا لاله بخروار برى مشك به من
پس زن ماهروى بسر كوچهء كه من در آنجا ايستاده بودم ، برسيد و به چپ و راست نگاه كرده ، خواجهسرائى را بخواست و به او سرگوشى سخنى گفت . و خواجهسراى بسوى من آمده ، مرا بگرفت . مردم چون اين حالت بديدند ، بگريختند و خواجهسرايان ، درازگوش من بگرفتند و مرا را با رسنى بسته ، مىكشيدند و من نمىدانستم كه از بهر چيست كه مرا همىكشند . و مردمان بر اثر ما روان بودند و فرياد برآورده ، مىگفتند كه : اين مردى است زبال و پريشانحال .
از بهرچه او را با رسن بستهايد ؟ و بخواجهسرايان ميگفتند : بدين بيچاره رحمت آوريد كه خدا بشما رحمت آورد و او را از اين بند رها كنيد و خدا را خشنود سازيد . و من با خود ميگفتم : اين خواجهسرايان ، مرا نگرفتند مگر بسبب اينكه رايحهء عفن از من و از بار من بمشام خاتون رسيده و از آن رايحه رنجيده است .
و شايد خاتون آبستن بوده است و از اين رايحهء ناخوش ضرورى به دو رسيده .
الغرض ، من سر تسليم پيش داشتم و با هراس تمام از پى ايشان ميرفتم . تا اينكه بدر بزرگى رسيدند و به خانه داخل گشته ، مرا نيز به خانه اندر بردند . خانهء ديدم بس عالى كه نمىدانم او را چگونه صفت كنم . و فرشها به آن خانه گسترده بودند كه صفت آنها نيارم گفت . پس زنان بغرفها شدند و من بستهء ريسمان